نامه هايي براي ماندگاري

مي نويسم براي فرزندانم تا بخوانند در سالهاي بعد روز شمار عمرشان را

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

در تاريخ 4 مهر 1389 دو نوگل زيباي خالق هستي، امير علي و امير حسين چشم به اين جهان گشودند و باران لبخندشان را به روي صورتمان پاشيدند. سپاس خداوند بزرگي كه دو فرشته زيباي خود را برايمان زميني كرد تا روزهاي سردمان را گرما بخشند. حسنای عزیزم در اوج ناباوری که یک معجزه بود در تاریخ ۱۲فروردین۱۳۹۳ در آغوشم جای گرفت.
dokhtarelor1356@yahoo.com

موضوعات

روز شمار ني ني

بخوانید بدانید

پیوند ها

مدرسه مامان ها

تارا و باربد عزیزای دل مامان و بابا

فرشته های ناز زندگی ما

1 قل و 2 قل ما

مهرزاد

دوقلوهای ناز مامان

بچه های فروردینی ما

پارسا عزیز دل مامان و بابا

بزرگ مرد كوچك، زكريا

شاهزاده هاي رويامون

بي همتا

ماني... تنها بهانه زيستن

پسرك شيطون

دو قلوهاي من كيارش و كيانا

شيرين تر از آب نبات

امير مهدي

دخترم نوژا

حسین و حسام دقلوهای ناز

دختر طلایی مامان الینا

آرشیدا قند عسل مامان

مطالب اخير

تولدتون مبارک

اولین روز مدرسه

روزمرگی ها

بازگشتی نو

انا لله و انا الیه راجعون 2

عیدانه

انالله و انا الیه راجعون

بیماری ما را رها نمی کند

چند سخن کوتاه

................

روزهای خوب ما

به روایت تصویر

روزهای گذشته ما

آخرین روزهای سال نحس 1393

عیدانه

خبر های بد

روزهای خیلی بد. التماس دعا....

پایان ماه صفر

تنبلی

عاشورا

آرشيو مطالب

1395

1394

1393

1392

1391

1390

پیوند های روزانه

مدرسه مامان ها

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 47 نفر
بازديدهاي ديروز : 76 نفر
بازدید هفته قبل : 47 نفر
كل بازديدها : 72473 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

خوش آمديد

به روز شمار زندگی عزیزانم خوش آمدید.

 

 

اولین روز تولد

موضوع :

2 / 3 / 1393 |

تولدتون مبارک

موضوع : روز شمار ني ني

4 / 7 / 1395 |

اولین روز مدرسه

روز 26 مامان قرار بود بره ماموریت ، اما راهی نمی شدم همه اش دلم پیش شما بود ، خلاصه ساعت ده و نیم شب تصمیم عوض شد که همه با هم بریم. شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. ساعت 2.5 شب رسیدم پلیس راه توره. بابا خوابش می اومد، منم خوابم می اومد واسه همین تصمیم گرفتیم یک ساعت بخوابیم بعد حرکت بکنیم. مامان قرار بود ساعت 8 صبح شنبه محل دوره آموزشی باشه. حساب کردیم که اگه 3.5 حرکت بکنیم انشاله 6 صبح می رسیم تهران و من می تونم سر موقع برسم. خلاصه خوابیدیم و با اجازتون ساعت 7.5 صبح از خواب بیدار شدیم.غمگین دیگه کاری نمی شد کرد، نمی خواستم هم به بابا غر بزنم پیش خودم فکر کردم که الحمدلله سالم هستیم اگه شبانه حرکت می کردیم معلوم نبود چی می شد. خلاصه 11 رسیدیم تهران و من 12 رفتم سر کلاس. بچه استاد مرده بود (خانمش باردار بود و بچه سقط شده بود) کلاس عصر تعطیل شد. عصرش با خاله مهناز و علی اصغر رفتیم پارک ملت. یکشنبه شب هم عروسی پسر دختر دایی مامان بود. دوشنبه ظهر هم برگشتیم. سه شنبه که عید غدیر بود مراسم عقد دختر دایی حسن بود

و اما چهارشنبه....................

اولین روز مدرسه شما عزیزای مامان. حسابی خوشگل شده بودید، آقا و باشخصیت. امیدوارم در تمامی مراحل زندگیتون موفق باشید. 

موضوع :

31 / 6 / 1395 |

روزمرگی ها

امیر علی: مامان  خاله مژگان و داداش امیر بهادر کی زنده می شن؟

من: به نظر تو دوباره زنده می شن؟؟؟؟؟؟؟

امیر علی: آره

من: چجوری؟

امیر علی: آخه خاله مژگان و داداش امیر بهادر هنوز جوونن،پیر نشدن که بمیرن. باید زنده بشن بعد که پیر شدن مثل مامان جونی بمیرن.

 

امیر علی قلکش رو پاره کرده، 2850 تومان پول داخل قلکش بود، فکر کنم این پولهای سکه رو از کیف مامان برداشته و اون تو ریخته، با گلنوش نشسته و حساب کرده که با این پول میشه 5 تا بستنی خرید و یه بسته آدامس موزی

 

حسنا خانم حدود چند وقتی هست که دچار لکنت زبان شده، دیگه داره روی اعصابم راه می ره، هر سه تاییتون تو این محدوده سنی دچار لکنت شدید. حالا تا کی این لکنت ادامه داره الله اعلم.

 

امیر حسین دائم از مردن صحبت میکنه، هر چیزی رو با مرگ می سنجه.

مامان اگه آجی اندازه ما بشه ما می میریم؟

نه مامان شما می شید اندازه داداش کیانوش

اگه آجی اندازه داداش کیانوش بشه ما می میریم

نه عزیزیم شما می شید اندازه بابا

اگه آجی اندازه بابا بشه ما می میریم

نه شما می شید اندازه خاله پری

اگه آجی اندازه خاله پری بشه ما می میریم

و.........................

 

بابا اسد موهاش فرفریه، خودش خیلی خوشش از موی فر میاد، واسه همین خیلی کم موهاش رو کوتاه می کنه، دیروز صبح رفته بود موهاش رو کوتاه کرده بود، ظهر که رفتیم خونه حسنا بهش میگه رفتی چیدار تردی (چکار کردی)

 

لباس های فرم مدرسه و کیفهاتون رو خریدم، فقط مونده لوازم التحریرتون. اونها رو هم اگه عمری باشه تهران که می رم ماموریت براتون خرید می کنم.

 

موضوع : روز شمار ني ني

13 / 6 / 1395 |

بازگشتی نو

سلام عزیزانم

من اومدم ولی خیلی دیر. دیگه اصلا حس و حالی واسه نوشتن ندارم. مرگ مامان جونی و خاله و پسر خاله حسابی زیر و روم کرده. اصلا حوصله خودم رو هم ندارم. اما زندگی در جریانه و روزها می رن بدون اینکه بتونیم جلوشون رو بگیریم.

شماها روزبروز بزرگتر می شید و قد می کشید و من پیرتر و خمیده تر، شکسته تر از قبل.

شیطنت پسرها همچنان ادامه داره و حسنا خانم هم از شماها جا نمونده، اون هم حسابی شیطون شده.

امسال دیگه باید برید پیش دبستانی، واسه پیش دبستانی ها هم سنجش گذاشتن. امیر حسین به همه سوالها جواب میده اما امیر علی نه. برای امیر علی نیش نبور و نوک گنجشک، پیر و جوون، ماشین و سبد خرید هیچ فرقی ندارن. به نظر اون نیش زنبور و نوک گنجشک دوتاشون تیز هستن، آدمهای پیر هم یه زمانی جوون بودن و موهاشون سیاه بوده و راست راه می رفتن، ماشین و سبد خرید هم دوتاشون راه میرن و تایر دارن.

واسه مدرسه تون مجبور شدیم دیگه خونه خودمون نمونیم، چون مسیرش تا مدرسه ای که اسمتون رو نوشتم خیلی زیاده، واسه همین مجبور شدیم بیایم خونه مامان جونی، آخه دیگه اونجا خالیه و کسی توش زندگی نمیکنه.

 

امیر علی: مامان به نظرت خاله مژگان و داداش امیر بهادر دوباره زنده میشن. 

من: چرا این سوال رو می پرسی؟

امیر علی: من می دونم دوباره زنده می شن، چون اونا هنوز مثل مامان جونی پیر نشده بودن که بمیرن. پس نصف عمرشون باقی مونده ، باید زنده بشن تا وقتی که پیر شدن بمیرن.

 

امیر حسین: مامان چشمهات دیگه درد نمیکنه؟

من: هنوز کمی درد دارهف سوزش هم داره.

امیر حسین: دیگه گریه نکن تا زودتر خوب بشی.

 

با خاله مهرنوش می ریم قبرستون.

حسنا: خاله مهرنوش تو هم میخوای گریه بکنی.

مهرنوش: آره، تو گریه نمیکنی؟

حسنا: نه

مهرنوش: اگر من هم بمیرم برام گریه نمیکنی؟

حسنا: نه

مهرنوش: اگه من بمیرم کی موهاتو کوتاه میکنه؟

حسنا: می رم آرایشگاه

 

حسنا دائم توی خونه راه می راه و میگه: وه وه مامان جونی مرده

 

حسنا هم چند وقتیه به تقلید از امیر علی با لکنت صحبت می کنه، واسه رفع این مشکل بهش میگم هر وقت میخوای صحبت بکنی با آهنگ صحبت بکن، حالا خودش یاد گرفته تا شروع میکنهبه صحبت کردن و لکنتش شروع میشه میگه: حالا با آهند (آهنگ)

فرهنگ لغات حسنا        قورباغه: دوغابه          نمک: ملخ               ترقه: طخره                  کلاغ: طخال

حسنا با امیر حسین سازگار نیست و دائم با همدیگه دعوا می کنن اما با امیر علی رابطه بسیار خوبی داره، علتش هم اینه که امیر حسین اذیتش میکنه اما امیرعلی با زیرکی تمام خیلی بهش محبت می کنه.

موضوع : روز شمار ني ني

7 / 6 / 1395 |

انا لله و انا الیه راجعون 2

باز هم دست تقدیر روزگار دل ما را سیاه کرد و عزیزانی را از ما جدا نمود. 

با خوابی که دیده بودم انتظار مرگ خودم رو می کشیدم، اما خداوند دو عزیز را از ما گرفت خاله مژگان و داداش امیر بهادر. دفتر زندگیشون برای همیشه بسته شد و دیگه نام و نشونی ازشون باقی نموند. خاله و پسرخاله بر اثر گاز گرفتگی 1395/2/15 ما رو برای همیشه ترک کردن و داغشون رو تا ابد روی دلمون گذاشتن.

غمنامه زندگیشون برای همیشه با ماتم بسر اومد.

موضوع : روز شمار ني ني

28 / 2 / 1395 |

عیدانه

عزایزنم 

خیلی وقت است برایتان چیزی ننوشته ام، حالی برای نوشتن نداشتم. روزهایم پر از دلتنگی و اشک است. رفتن مامان جونی تیشه به ریشه زندگیم زد. تنها و مستاصل مانده ام در این برهوت زندگی. روزهایی تلخ دامنگیرمان شده است، شما هم هرازگاهی یادی می کنید با دریغ و افسوس از مامان جونی.

بهار 95 آمد بدون حضور عزیزانم، بهاری که برای دومین سال پیاپی با اشک و آه شروع شد. پارسال با مریضی مامان جونی و امسال بدون حضور مامان جونی. 

5 فروردین عروسی داداش محمد بود. بنا بر وصیت مامان جونی مراسم برگزار شد اما جای خالیش در گوشه گوشه مراسم خودنمایی می کرد.

شب عید به رسم هر ساله مامان جونی، رفتیم اونجا و قورمه سبزی درست کردم. شب هم اونجا خوابیدیم. روز بعد نوعید بود و بعد از تحویل سال به خضر (نام قبرستان) رفتیم. تا ظهر اونجا بودیم و همه عید دیدنی ها اونجا صورت گرفت.

شب که خوابیدیم. اولین عیدی رو مامان جونی بهم داد. خواب وصال. خواب دیدم مامان جونی بهم میگه دیگه تنهام، از تنهایی حوصله ام سر رفته تا بیستم بیا، من بهش می گفتم مامان تا بیستم نمی تونم بیام اما تا چهلم حتما میام. خواب واضح و روشنی بود. اول از همه واسه آقای پدر تعریف کردم و مدیونش کردم که شما رو زیر دست زن بابا نندازه. بخصوص حسنا رو. بعد واسه بقیه خواهر و برادرها تعریف کردم و بهشون گفتم که زمان زیادی زنده نیستم. اگر این خوابم هم مثل بقیه تعبیر بشه یعنی تا 10 اردیبهشت زمان دارم. 

این روزها حسنا حسابی شیرین زبون شده. پاهام رو میگیره و میگه عزیزم، توپولی، دوست دارم. وقتی دراز می کشم میاد بالای سرم میشینه و میگه مامان نمیری. بهش می گم حسنا توی چیه مامانی؟ با یه ناز خاصی می گه "نفس"

دیشب از امیر حسین قول گرفتم اگر مامان مرد مواظب حسنا باشه، بهم قول داد اما بغض کرده بود، گفت مامان برات سوره توحید و ناس رو خوندم که حالت زودتر خوب بشه. 

الهی مامان قربون او دل نازکت بره، مامان فدای اون چشمهای ناز و قشنگت. شیشه عمر مامان.

 

موضوع : روز شمار ني ني

10 / 1 / 1395 |

انالله و انا الیه راجعون

همه چیز تمام شد.

مامان جونی روز شنبه 94/10/5 شنبه ساعت 8/20 صبح برای همیشه ما رو تنها گذاشت و رفت.

من موندم و یه عالمه خاطره و یه داغ سنگین

موضوع : روز شمار ني ني

12 / 10 / 1394 |

بیماری ما را رها نمی کند

روزهامون اصلا خوب نیست. مامان جونی حالش تعریفی نداره. سه شنبه شب مورخ 94/9/17 حالش خیلی بد بود. دست و پاهاش یخ کرده بود و تنه اش داغ داغ بود و دونه های عرق روی سینه اش نشسته بود. خیلی ترسیده بودم من و خاله پری و خاله مهوش و خان دایی و زن دایی سحابی گریه کردیم. اورزانس هم نتونست کاری براش بکنه. تا صبح نخوابیدیم. شب خیلی بدی بود. ساعتهای زندگمیون با استرس و انتظار مرگ سپری میشه.

خاله الهه هم مریضه. اون هم شیی درمانی رو شروع کرده و اصلا حال و روز خوبی نداره.

شماها که از چیزی خبر ندارید. خوش به حالتون که زندگی بر وفق مرادتون هست. تنها نگرانیتون اینه که من پیشتون نیستم، دائم خونه مامان جونی هستم و شما دو تا در رفت و آمد هستید. حسنا که دائم پیش مامان هست.

حسنا خانم حسابی شیرین زبون شده. 

واسه خودش می خونه حسنا طلا ، تارا بلا

من براش می خونم یه توپ دارم له لیه (قلقلیه) سرخ و سفید و آبیه می زنم زمین هبا میره نمی دونی تا کجا می ره سرش رو به چپ و راست تکون میده من این توپ و نداشتم، مشقام  و خوب نوشتم بابا عیی (عیدی) داد یه توپ له لیه داد

شعر عمو زنجیرباف رو که براش می خونیم فقط بله آخرش رو میگه

مامان جونی رو می برم دکتر، وقتی برمیگردیم امیر حسین میاد جلومون و میگه حال مامان جونی خوب شده؟؟؟؟ بهش می گم آره پسرم . تو براش دعا کردی که حالش خوب بشه؟؟؟!!!!! میگه نه یادم رفت.

توی این مدت هر وقت سر و صدا می کردید همه بهتون میگفتن ساکت، بشین، داد نزن. بیشتر از همه خاله مهوش و خاله پری.

امیر علی: بابا من نمی خوام مامان بره خونه خونه مامان جونی. دوست دارم خونه خودمون بمونه

امیر حسین: ما هم باهاش می ریم خونه مامان جونی

امیر علی: نه همه اش خاله مهوش و خاله پری میگن نکن! دست نزن! ساکت باش!

امیرحسین: داداش نگران نباش خودم براشون یه نقشه ای کشیدم

عصر همون روز با دو تا تفنگ میایید خونه مامان جونی.

خاله مهوش: امیر حسین چه نقشه ای برامون کشیده ای

امیر علی: خاله مهوش داداش تصمیم گرفته با این تفنگ هامون تو و خاله پری رو بکشه، اما یه خبر خوب بهت بدم نگران نباش این تفنگها آدم نمی کشن . اسباب بازی هستند.

 

 

موضوع : روز شمار ني ني

23 / 9 / 1394 |

چند سخن کوتاه

دیگه کامل ساکن خونه مامان جونی شدیم. مجبور شدیم که بریم. حال مامان جونی اصلا خوب نیست.

روزبروز شما ها بزرگتر میشید و من پیرتر . توی یک ماهه گذشته تمام موهای جلوی سرم سفید شده و حسابی افسرده ام.

امیر حسین: داداش امروز حساب گلسا رو پاک پاک می کنم. تا آخرین قطره خونم هم پاش می مونم.

 

امیر حسین: مامان یه فکری به ژهنم (ذهنم) رشیده. به نظرت عاشورا تموم شده؟؟؟

من: نه پسرم یک ماه دیگه مونده.

امیر حسین: به نژرت (نظرت) این دفعه امام حسین پیروز میشه؟؟؟؟؟؟تعجب

 

حسنا: کالسکه عروسکهای گلسا رو میاره. مامان نونو (دست عروسک رو میگره و توی کالسکه می زاره) لا بریم. (مامان عروسک رو با کالسه راه ببریم)

حسنا: مامان اینجا بشین.

حسنا: مام بلیم (ما هم بریم)

 

موضوع : روز شمار ني ني

9 / 9 / 1394 |

................

عزیزانم می دونم که خیلی وقته براتون ننوشتم. امروز مستاصل و درمانده اومدم و براتون نوشتم که چه روزهایی در انتظارمون.

روزهای نه چندان خوش . مامان جونی اصلا حالش خوب نیست. من دیگه امیدی بهش ندارم. 

موضوع : روز شمار ني ني

24 / 8 / 1394 |

روزهای خوب ما

سلام عزیزای گلم. گل پسرها و قند عسل مامان

الحمدلله روزهامون بخوبی داره سپری میشه. 29 خرداد اولین روز ماه رمضان بالاخره مامان جونی روند درمانش تموم شد و بسلامتی برگشت خونه. از اون روز به بعد ما هر روز خونه مامان جونی تشریف داریم. شیطنت های شما هم که تمومی نداره. 

امیر حسین خوشحال از برگشتن مامان جونی و دائم کنارش میشینه و باهاش صحبت می کنه. حسنا خانم هم که روزهای اول مامان جونی رو نمی شناخت و بغلش نمی رفت.

شبهای قدر امیر علی در مورد امام علی سوال می پرسید. آقای پدر براش کامل توضیح داد که شخصی به اسم ابن ملجم مرادی به چه صورتی امام علی رو شهید کرده. شبکه آی فیلم هم در حال پخش سریال امام علی بود. گفتم بچه ها ساکت الان سریال امام علی شروع می شه. امیر علی خوابش میومد و دائم چرت می زد. با لحن خاصی می گه: "بابا سر و کله امام علی که پیدا شد منو از خواب بیدار کن"

روز تعطیلی بعد از عید فطر مامان جونی و با زندایی و مامان شهین همه رفتند تهران. پاهای مامان جونی و مامان شهین درد می کنه. رفتند واسه جراحی زانو. ما هم با دایی حسن و بچه ها رفتیم آبشار نوژیان. خیلی خوش گذشت.

حسنا خانم بالاخره در تاریخ 1394/4/30 یعنی یک سال و سه ماه و 18 روز  دندون درآورد. رویش اولین دندونش از فک بالا بود. همزمان دو دندان از فک بالا و پایین نیش زدند.

عکس دندون حسنا خانم

آبشار نوژیان 

حسنا خانم پا تو کفش مامان کرده

یه روز شال و کلاه کردیم و با خان دایی مهدی و زندایی مهسا حسنا خانم رو بردیم آتلیه 

موضوع : روز شمار ني ني

31 / 4 / 1394 |

به روایت تصویر

خیلی وقته ننوشتم چون می دونید حسابی سردرگم بودم. فقط می خوام عکسهاتون رو بزارم. شاید توضیحات کوچیکی زیر هر کدومشون بنویسم.

وقتی موهای حسنا خانم از پشت بسته می شه                    
 
نحوه خوابیدن حسنا خانم. مامان رو خفه می کنه

یه روز خوب واسه آب بازی

امیر علی و امیر حسین در نقش مامان الهام

لباس عروسی که مامان الهام واسه حسنا درست کرده                    

 سیب خوردن حسنا خانم

             بارفیکس رفت حسنا                          

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امیر علی و امیر حسین  در سرسره بادی (بقول امیر حسین نیزه ای)     

امیر علی و امیر حسین در باغ وحش                                          

 

 سرقت کیف امیر علی توسط حسنا

یه روز خوب واسه آب بازی                                                          
 
 
 در حال تماشای تلویزیون

خواب رفت حسنا وقتی خبری ازش نیست                

          وسایل خونه اسباب بازی بچه ها

قیافه امیر حسین بعد از زلزله                                            

      بیدار شدن حسنا از خواب

تولد حسنا خانم. تهران - خونه حاله غزال وقتی مامان جونی مریض بود

موضوع :

20 / 4 / 1394 |

روزهای گذشته ما

سلام و صدتا سلام عزیزای مامان

خیلی وقته ننوشتم و اینها همه بر میگرده به ناخوش بودن احوالمون. مامان جونی همچنان درگیر بیماری هست و ما منتظر و دست به دعا. دیشب فهمیدم یکی از همکارهای استان گلستان خانم وحیده سادات نقیبی همراه خانواده اش تصادف کردن و فوت شدن. حسابی حالم گرفته شد.

دایی بابای ایلین دو هفته قبل با ماشین خودش که بارش الیاف بوده و قیمت بار هم حدود 5 میلیارد تومان بوده گم شده بود. بعد از سه روز جنازه بنده خدا رو نزدیکیهای رباط کریم پیدا کرده بود. ماشین رو هم برده بودن.

7 خرداد عروسی دایی مهدی است. هیچ کدوم از فامیل های ما به خاطر خاله بزرگ نمیان و من خیلی ناراحتم. احتمالا فقط ما بریم.

به خاطر استرس های زیادی که داشتم دیگه واسه حسنا شیر نداشتم که بدم واسه همین کم کم سینه ها هم زخم شدن و خیلی شدید شد بطوریکه دیگه نمی تونستم به حسنا شیر بدم واسه همین حسنا رو از شیر گرفتم. چون پماد می زدم حسنا دیگه طرفم نمیاد. وقتی ازش می پرسم حسنا ممه مامان چی شده می گه بوففففففففففففففففففففف( آب از دهنش سرازیر می شه)خوشمزهخوشمزه

چند وقتیه که دیگه هر کار بدی انجام بدید کاری باهتون ندارم. اینجوری آرامش به خونمون برگشته. مثلا اگر آب بریزه روی فرش دیگه داد و بیداد نمی کنم می گم پسرم حواست نبود آب رو ریختی؟ بعد شما میگید مامان معذت می خوام حواسم نبود دیگه تکرار نمی کنم. واقعا همین می شه دیگه تکرار نمی شه. روز اول همه محتویان کیفم رو روی زمین ریختید با اینکه خیلی عصبانی بودم اما چیزی بهتون نگفتم. ده دقیقه بعد خودتون جمع کردید و کیفم رو کنار گذاشتید بعد از اون دیگه دست نزدید. فکر می کنم این بهترین کار ممکن بود.

دیگه زمستون و فصل بافتنی تموم شد حالا برای حسنا خیاطی رو شروع کردم. فکر کنم با این دختره مامانتون هنرمند شده. خجالتاداره که همچنان پابرجاست و هر روز میریم و میایم.

نقاشی امیر حسین خیلی بهتر شده و دیشب منو شکل روح کشیده بود.

 

 

 

پنج شنبه 31/2/1394 ساعت 10.30 شب یک زلزله بسیار شدید آرامش شبانه رو ازمون گرفت. شما دو تا گل پسر عین بید می لرزیدید. اصلا آروم می شدید. شب رو مجبور شدیم بخاطر شما خونه آقاجون بخوابیم. در خونه اتاق رو هم باز گذاشتیم که اگه دوباره زلزله اومد بلافاصله بپریم توی حیاط. زلزله خیلی وحشتناکی بود. روز بعد فهمیدم که کانون زلزله دقیقا محدوده خونه خودمون بوده. شما فکر می کردید زلزله دست و دهن داره و تا 48 ساعت تمام سوالاتتون حول و حوش زلزله بود.

موضوع : روز شمار ني ني

3 / 3 / 1394 |

آخرین روزهای سال نحس 1393

چهارشنبه 1393/12/27

با مامان جونی و خاله پری صحبت کردم. دلتنگ مامان جونی هستم. بهش می گم می خوام بیام تهران و این تعطیلات رو کنارت باش. دائم اصرار می کنه که نیا. بچه کوچیک داری. وقتی با گریه گوشی رو قطع می کنم حالم می گیره. ساعت 11 شب خاله پری تلفن می زنه و می گه که فردا بعد از رادیوتراپی مامان میایم خرم آباد اما به کسی نگو تا سورپرایز بشن. من خوسحال از درآغوش کشیدن مامان می خوابم.

پنج شنبه 1393/12/28

صبح می رم اداره و آخرین روز کاری رو سپری می کنم. بعد از اون یکراست می رم قبرستون. بچه های خاله بزرگ همه هستند. تمام شوق و ذوقم اومدن مامان جونی هست. دائم باهاشون در تماس. مثل همه شبهای جمعه دیگه شام خونه خاله بزرگ هستیم. ساعت 10 شب مامان و خاله پری می رسن. همه به استقبالشون می رن و از من چشم روشنی می خوان. وقتی مامان رو می بینم می فهمم که حالش خوب نیست. زیر چشمهاش ورم کرده و به سختی راه می ره. ازش حالش رو می پرسم میگه از دیروز صبح دیگه دستشویی نرفته و مثانه اش کار نمی کنه. زیر پاهام سست می شه، یعنی خدایا به این زودی کلیه چپ هم درگیر این بیماری لعنتی شده. توی اسکن فقط حالب کلیه راست درگیر بود. می برشم خونه تا یک دوش بگیره. بعد هم می برمش بیمارستان. براش سوند می زنن اما مثانه خالی هست. یک آنژوکت خیلی بزرگ توی مثانه اش فرو می کنند که مامان توی سرش می زنه اونقدر که درد داره. زمین و زمان جلوی چشمم سیاهی میره. پزشک اورژانس می گه باید بره یه بیمارستان دیگه. با خان دایی رضا می بریمش یه بیمارستان دیگه. روند درمان مامان رو توضیح می دم و براش ازمایش می نویسه. جواب آزامایش ساعت 3 صبح آماده می شه. مامان رو می بریم خونه خاله بزرگ و خودم با خان دایی میام خونه شون. حسنا پیش زندایی مونده. 

جمعه 1393/12/29 ساعت 3 صبح

می رم بیمارستان و جواب آزمایش مامان رو می گیرم. کراتینین خون و اوره و پتاسیم خونش خیلی بالاست. پزشک اورژانس می گه باید سریع بستری بشه ممکنه دیالیز هم بشه. کلیه ها هر دو تا از کار افتادن. بهش می گم که الان بیمار همراهم نیست و 7 صبح میارمش. تا خونه که میام فقط اشک می ریزم. چهار و نیم صبح می رسم خونه. به حسنا کمی شیر می دم و تا شش و نیم فکر می کنم. اصلا پلک روی هم نمی زارم. استرس شدیدی دارم. ساعت 7 صبح مامان رو با خاله پری می بریم بیمارستان. پزشک دستور بستری رو می ده و دوباره آزمایش تکرار می شه. هیچ پزشک متخصصی توی بیمارستان نیست و همه بیمارهای اورژانسی سر درگم هستن. می فرستنش سونوگرافی. پزشک سونوگرافی می نویسه که کلیه راست درصد ضایعه متوسط تا شدید و کلیه چپ خفیف تا متوسط است. مثانه هم خالی است. ساعت 11 صبح متخصص داخلی میاد و مامان رو ویزیت می کنه. میگه کار من نیست و پزشک نفرولوژی و اورولوژی باید بیاد ویزیتش بکنه. با پزشک نفورولوژ (دکتر هادیان) تماس می گیرن و با ریلکسی خاصی می گه وقت ندارم شاید شب بتونم بیام ببینمش. آتیش می گیرم. اورولوژ هم نمیاد. دیگه قاطی می کنم. با دکتر متخصص داخلی که صحبت می کنم پیشنهاد می دم که ببریمش تهران و میگه صد درصد همین کار رو بکنید اگر اینجا به کلیه هاش دست بزنن ممکنه دیگه اونجا قبولش نکنن. با رضایت شخصی می رم کارهای ترخیص مامان رو انجام بدم، ه کاری می کنم از برگه های پرونده چیز خاصی بهم نمی دن. چون توش نوشته که دکتر نفورولوز گفته نمیام. فقط برگه خلاصه پرونده رو می دن. کپی می گیرم و حین برگشتن برگه رو می خونم. توی اقدامات اولیه نوشتن که براش آمپول سفتریکسون توی سرم تزریق کردن. دیگه حسابی آتیش می گیرم. از ساعت 7 صبح هیچ کاری برای مامان نکردن. حالا توی اقدامات واسه خودشون هر چیزی خواستن نوشتن. پزشک و پرستار و سوپروایزر و همه رو به باد انتقاد می گیرم و بهشون می گم که شما هیچی حالیتون نیست. فقط بلدید دروغ بنویسید، چکاری واسه بیمار من انجام دادی که توی خلاصه پرونده این رو نوشتید. پزشک انترن با پررویی می گه اشکال نداره حالا بده خطش بزنم. هیشکی دیگه توی استیشن پرستاری نمی مونه هرکسی یه گوشه ای قایم شده، همه مریضها جمع شدن و ما رو نگاه می کنن. به پزشک انترن می گم اگه تو تازه داری دوره انترنی رو می گذرونی من خودم پزشک هستم (همچین این رو با صلابت می گم که خودم هم برای ثانیه ای باور می کنم) این حرف رو که می زنم همه چشمهاشون گرد می شه و بهشون م گن که شکایتشون رو می کنم. مامان رو برمی دارم و بدون اینکه حتی به پذیرش و واحد ترخیص برم و پولی بدم مامان رو میارم خونه. خان دای رضا شاکی حسابی که چرا مامان رو ترخیص کردی. خانم پسر عمو که توی بخشدیالیز کار می کنه گفته باید دیالیز بشه. بهش می گم مامان کاندید دیالیز نیست، اما توی گوشش نمی ره. داد و بیداد میکنه. ساعت 2 ظهر مامان رو می برن تهران و من می مونم حسرت به دل و درمونده. اشک رهام نمی کنه. تا ساعت 10 شب یک ریز گریه می کنم. توی این گیر و ویر دفترچه بیمه مامان جونی هم گم می شه. حسنا هم پابپای من گریه می کنه و بدقلق می شه. ساعت 11 شب خاله مهوش و خاله نسرین با ماهی و سماق و سمنو و... میان برام یه سفره هفت سین می چینن و می رن. شما هم ذوق زده می شید که عمو نوروز میخواد بیاد خونمون. برای عید هیچی نخریدم. حتی گوشت و میوه.

شنبه 1394/1/1 ساعت 1 صبح

تلفنی با خاله پری در تماسم. 5 دقیقه ای یکبار با هم صحبت می کنیم. اورژانس بیمارستان امام حسین (جایی که می ره رادیوتراپی) مامان رو پذیرش کرده اما می گه متخصص نداریم. باید بره بیمارستان لبافی یا هاشمی نژاد. با همه بیمارستانها، لبافی، هاشمی، آتیه، بقیه الله، امام و ... من صحبت میکنم و همه یک حرف می زنن متخصص ندارن. بیمار باید بمونه تا بعد از تعطیلات. مملکت ما داریم. بیماری که هر لحظه ممکنه بره کما باید 15 روز بمونه تا پزشک از تعطیلات برگرده. ساعت 4 صبح خاله پری می گهکه خان دایی رضا با بیمارستان امام حسین دعوا کرده و با رضایت شخصی مامان رو ترخیص کردیم. بیمارستان لبافی و هاشمی هم قبولش نمی کنن. می برن اورژانس شهدای تجریش و اونجا پذیرش می شه. اما باز هم کاری براش نمی کنن. می گن باید بره بیمارستان امام خمینی ما پزشک نداریم. ساعت 6 صبح خاله پزی تلفن می زنه و میگه با این پزشک صحبت بکن و جواب سی تی اسکن مامان رو براش بخون. الان دقیقا 48 ساعته که خواب به چشمم نرفته. یک قطره شیر هم واسه حسنا ندارم. اونقدر سینه بدون شیر رو میک زده که زخم شده. ساعت هشت صبح می رم که واسه مامان دفترچه بگیرم. تا ساعت 9 می مونم که کشیک اون روز بیاد. وقتی براش توضیح می دم با خونسردی خاصی می گه باید اول جریمه بریزی به حساب بیمه که دفترچه گم شده بعد بیای برات صادر بکنم. بهش می گم الان بانکها تعطیله کارت شناسایی می زارم موقعیت من اورژانسی هست. با چقدر منت قبول می کنه که کارت شناسایی رو بگیره. وقتی می زنه برای دفترچه می گه نمی تونم بهتون بدم  بیمه بهمن و اسفند واریز نشده سیستم اجازه چاپ نمی ده. می دونم که دروغ می گه و میخواد اذیت بکنه. بهشمیگم مادر من بیمه برادم هست. ایشون کارند رسمی هستند. روز مزد که نیست بیمه اش مشکل داشته باشه. اما قبول نمی کنه. عمو محمود به شوهر مدیر کل تامین اجتماعی تلفن می نه و مشکل رو براش توضیح می ده. مسئول درآمد میاد و تایید می کنه که اداره لیست بیمه رو نفرستاده. مسئول امور مالی اداره می گه که لیست رو اینترنتی فرستاده. خودش هم تشریف برده مشهد. حسابی به هم ریخته ام. صورتم پف کرده و چشمهام جایی رو نمی بینه. خاله پری تلفن می زنه و می گه که مامان رو پذیرش کردن و پزشک متخصص اومده. خان دایی به دو تا از نماینده های خرم آباد تلفن زده و جریان رو گفته اونها هم با رئیس بیمارستان شهدای تجریش تماس گرفتن. از طرفی دیگه نگهبان بیمارستان که می بینه خان دایی داره با تلفن لری صحبت می کنه و همشهری هست ازش مشکل رو می پرسه و به خان دایی می گه الان پزشک اورولوژ اومده بیمارستان من براتون میارمش. (خدا پدر نگهبان رو بیامرزه که حرفش از همه کارکنان بیمارستان با ارزش تر بود) خلاصه پزشک میاد و دستور بستری مامان رو می ده که ببرنش بخش. پزشک رادیولوژ و اورولوژ هم میان و مامان رو آماده نفروستومی می کنن.

من خسته و ست از پا دراز تر از بیمه بیرون اومدم. یک راست رفتم قبرستون. آخه مراسم نوعید خاله بزرگ بود. اونجا حسابی واسه خودم زار زدم. عمو محمود هم پا به پای من گریه می کرد. ظهر با اصرار خاله غزال رفتم خونه خاله بزرگ. اونجا هم حسابی گریه کردم. خاله پری تلفن زد و گفت که مامان رو جراحی کردن و الان حالش بهتره. گفت که پزشک گفته اصلا کلیه چپ هیچ مشکلی نداره. کمی خیالم راحت شد. عصر اومدیم خونه خودمون. دیگه چشمهام جایی رو نمی دید. ساعت 10 شب دیگه نمی تونستم بشینم.

یکشنبه 1394/1/2

دوباره ساعت 9 صبح رفتم بیمه. مسئول امور مالی اداره گفته بود که لیست ها رو فرستاده. دوباره مسئول درآمد اومد ولی اینبار هم لیستی نبود. حسابی به هم ریخته بودم. بنده خدا هم خودش ناراحت بود. با مسئولیت خودش واسه خان دایی یک لیست یک نفره ثبت کد. از مسئول مافوق تلفنی رمز رو گرفت و تایید کرد که تونستم دفتچره مامان جونی رو بگیرم. خیلی ازشتشکر کردم و از خدا براش بهترین ها رو خواستم. دفترچه رو دادم راننده اتوبوس برد که شب برسه به دستشون. توی این مدت قرار بود زندایی بره تهران. اما خاله پری قبول نمیکرد. همه به من تلفن می زدن. خاله پری می گفت اگر کسی بیاد تهان من بر می گیردم. دایی رضا می گفت زن و بچه هاش باید حتما برن. مامان می گفت کسی رو نمی خواد توی این وضعیت ببینه. من شده بودم کیسه بوکس همه.این همه اسرتس رو تحمل کردن و نتیجه این شد که دیگه الان یک قطره شیر واسه حسنا ندارم. دیگه کامل شیر خشک می خوره.

امروز پنج شنبه 1394/1/6

دیروز و امروز اومدم اداره. خبری نبود اما از خونه موندن بهتر بود. امروز هم مراسم چهلم خاله بزرگه. 

بهترین شعر امسال نوروز این بود:

                  بر سفره هفت سین نشستن نیکوست

                                                 هم سنبل و سیب و دود و کندر خوشبوست

                   افسوس که هر سفره کنارش خالیست

                                                 از پاره دلی گمشده یا همدم و دوست

موضوع : روز شمار ني ني

6 / 1 / 1394 |

عیدانه

امروز بیست و هفتم اسفندماه 1393 هست. حال و روزم اصلا خوب نیست. بهاری نمی بینم. روزهایم پر از استرس و نگرانی است. مامان جونی رادیوتراپی رو شروع کرده و باید شیمی درمانی هم انجام بده. اصلا دوست ندارم این اتفاق بیفته و اذیت بشه اما کاری هم از دستم برنمیاد. چون می دونم شیمی و درمانی و ادیوتراپی بیمار رو از اونی که هست بدتر می کنه.

شما هم روزبروز بزرگتر می شید و کارهاتون شیرین تر می شه.

حسنا خانم شمارش رو یاد گرفته و تا چهار می شمره. یک، دو، سه، سه ، دو، چار.

امیر حسین به مامان جونی می گه مامان جونی خودمون می بریمت تهران. این حرف آتیش به دلم می زنه که تو هم می دونه مامان جونی نیاز به همراه داره. 

این روزها حسابی افسرده ام و اصلا دستم به هیچ کاری نمی ره. حتی حوصله اداره رفتن رو هم ندارم. روز دوشنبه که اداره نرفتم بابا با اصرار بردمون پرورش ماهی . اونجا حسابی با ماهیها بازی کردید و لذت بردید.

دلم فقط یه آرامش می خواد در کنار مامانم. اما دست نیافتنی است.

موضوع : روز شمار ني ني

27 / 12 / 1393 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد