نامه هايي براي ماندگاري

مي نويسم براي فرزندانم تا بخوانند در سالهاي بعد روز شمار عمرشان را

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

در تاريخ 4 مهر 1389 دو نوگل زيباي خالق هستي، امير علي و امير حسين چشم به اين جهان گشودند و باران لبخندشان را به روي صورتمان پاشيدند. سپاس خداوند بزرگي كه دو فرشته زيباي خود را برايمان زميني كرد تا روزهاي سردمان را گرما بخشند. حسنای عزیزم در اوج ناباوری که یک معجزه بود در تاریخ ۱۲فروردین۱۳۹۳ در آغوشم جای گرفت.
dokhtarelor1356@yahoo.com

موضوعات

روز شمار ني ني

بخوانید بدانید

پیوند ها

مدرسه مامان ها

تارا و باربد عزیزای دل مامان و بابا

فرشته های ناز زندگی ما

1 قل و 2 قل ما

مهرزاد

دوقلوهای ناز مامان

بچه های فروردینی ما

پارسا عزیز دل مامان و بابا

بزرگ مرد كوچك، زكريا

شاهزاده هاي رويامون

بي همتا

ماني... تنها بهانه زيستن

پسرك شيطون

دو قلوهاي من كيارش و كيانا

شيرين تر از آب نبات

امير مهدي

دخترم نوژا

حسین و حسام دقلوهای ناز

دختر طلایی مامان الینا

آرشیدا قند عسل مامان

مطالب اخير

موزه یا کوزه

نقاشی

روزانه های ما

روزهای پاییزی

تولدتون مبارک

اولین روز مدرسه

روزمرگی ها

بازگشتی نو

انا لله و انا الیه راجعون 2

عیدانه

انالله و انا الیه راجعون

بیماری ما را رها نمی کند

چند سخن کوتاه

................

روزهای خوب ما

به روایت تصویر

روزهای گذشته ما

آخرین روزهای سال نحس 1393

عیدانه

خبر های بد

آرشيو مطالب

1395

1394

1393

1392

1391

1390

پیوند های روزانه

مدرسه مامان ها

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 21 نفر
بازديدهاي ديروز : 35 نفر
بازدید هفته قبل : 56 نفر
كل بازديدها : 76928 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

خوش آمديد

به روز شمار زندگی عزیزانم خوش آمدید.

 

 

اولین روز تولد

موضوع :

2 / 3 / 1393 |

موزه یا کوزه

ظهر که می رم خونه امیر حسین یه پاک کن مشکی بزرگ میاره و میگه این پاک کن جدیدمه. بهش می گم این رو از کجا آوردی؟ تو که پاک کن مشکی نداشتی؟ میگه از موزه آوردم. با تندی نگاهش می کنم (با خودم فکر می کنم امروز با مربی مهدشون رفتن موزه حیات وحش) و می گم شما نباید چیزی رو که از زمین می بینی برداری شاید این مال یه نفر دیگه بوده که گمش کرده و حتما میاد دنبالش. با حالتی حق به جانب میگه نه مال کسی نبوده، مال مامان جونی بوده از توی موزه پیداش کردم!!!!!!! میگم مامان جونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون که مرده ، اصلا مگه مامان جونی موزه رفته، با لبخند تمسخر آمیزی میگه، نه بابا از توی موزه که توی کابینت مامان جونی بود پیداش کردم، اون دو تا موزه آبی. تازه می فههم منظورش کوزه بوده نه موزه.

با همدیگه می ریم فروشگاه شیرین عسل خرید بکنیم. طبق معمول آدامس بایودنت برداشتید. حسنا دو تا از آدامس ها رو تند و تند میخوره و قورت میده، بهش میگم دیگه حق نداری آدامس بخوری، میگه: بابا شما و مامان از ماشین پیاده بشید برید تا دخترت آدامس هاش رو بخوره.

امیر حسین موقع فوتبال توی خونه زده گلدون یادگاری خاله مژگان رو شکسته ، منم باهاش قهر کردم و اصلا باهاش صحبت نکردم، شاید این تنبیهات بتونه کمی اون رو سربراه بکنه. اصلا حرف گوش نمی ده و فقط کارهای خودش رو میکنه، همیشه موقع لباس پوشیدن باید دائم بهش بگم امیر حسین  انجام بده. تصمیم دارم دیگه کاری باهاش نداشته باشم.

ظهر سه شنبه 25 ابان می رم خونه، امیر حسین دوباره با سر باند پیچی میاد جلوم. باز هم سرش شکسته. گلسا بهشون گفته بریم توی طاقچه میوه پرت بکنیم توی کوچه، امیر حسین که پریده بره بالا، پنجره باز بوده سرش خورده توی پنجره، درب پنجره هم از لولا کنده شده. با این اتفاق زن دایی و خان دایی رضا میان طبقه بالا، حسنا خانم هر چی از دهنش درمیاد نثار زن دایی و خان دایی رضا میکنه، که دخترتون بی تربیته، شما همش میگید حسنا بوده، دارم بهتون می گم دفعه آخرتون باشه، با این دختر بی تربیتتون و ...... حسابی حق داداشش رو میگره.

چهارشنبه که میرم خونه حسنا خانم پکر و ناراحته، خاله پریسا میگه از صبح حموم رفته و آماده شده که خان دایی مهدی بیاد ببرش پیش زندایی مهسا. چون لاک هاش پاک شده و فقط زن دایی مهسا میتونه براش لاک بزنه، باید با تاکسی سرویس ببریمش پیش زن دایی مهسا.

دوباره لکنت حسنا خانم شروع شده، فراز و فرود زیادی داریه، دیگه نمی دونم چکارش بکنم. به رختخواب هم میگه "بخواب"

دیشب حالم خیلی گرفته بود، آروم آروم توی آشپزخونه گریه می کردم، صدای در اومد و بچه ها رفتن طبقه پایین، چند دقیقه بعد خان دایی رضا اومده بالا میگه مامان الهام چرا داری گریه می کنی؟ حسنا اومده میگه مامانم داره گریه می کنه.

موضوع : روز شمار ني ني

23 / 8 / 1395 |

نقاشی

هفته گذشته هفته شلوغی بود. زن دایی با مامان شهین رفت تهران که زانوی پای راستش رو عمل بکنه، گلنوش و گلسا پیش ما موندن، حسابی شلوغ بودیم و خوش می گذشت، کودکانه هایتان رنگ زیبایی داشت گاهی جنگ و جدل بود و گاهی مهر و عاطفه. الحمدلله لکنت حسنا کاملا برطرف شده و دیگه مشکلی نداره. شیرین زبونی هاش دوباره شروع شده.

امیر حسین میگه مامان تبلتم رو می دی بازی بکنم؟

- نه

چرا؟

- قانون خونه ما میگه تبلت فقط پنج شنبه ها

پس خودم یه تلبت درست می کنم.

اینم میشه نقاشی تبلت امیر حسین. از همه جالبترش نماد share it و نوشتن مارک تبلت یعنی lenovo هست.

مربی بچه ها رو توی خیابون می بینم. احوالشون رو می پرسم، میگه روز شنبه در مورد حیوانات اهلی صحبت کردیم، روز یکشنبه براشون دوباره تکرار کردم، امیر علی بهم گفته خانم اینا تکراریه، یه مبحث جدید رو شروع بکن.

امیر علی: مامان می دونی شتر لاما چیه؟

نه نمی دونم عزیزم.

_ شتری که کوهان نداره، تازه بوی بدی هم از خودش بیرون میده؟

چه جالب!!!!!

- مثه راسو که بوی بدی داره.

موضوع : روز شمار ني ني

16 / 8 / 1395 |

روزانه های ما

قند عسل های مامان روزهاتون شاد شاد و ایام به کامتون باشه.

الحمدلله لکنت زبان حسنا خوب شد، این لکنت تا پنج شنبه شب 29 مهر ماه ادامه داشت، هفته آخر شدت بسیاری پیدا کرده بود، جمعه صبح که از خواب بیدار شدیم، اصلا لکنتی در صحبت کردن حسنا خانم وجود نداشت. خدا رو شکر که این مشکل به یکباره رفع شد. حالا شیرین زبونی حسنا شروع شده. به انار می گه "اندور" و وقتی می خوره و صورتش قرمز میشه میگه مامان صورتم آلبالویی شده.شما دو وروجک هم که حسابی سرگرم مدرسه شدید،خیلی خوشحالم که به راحتی در این مقطع از زندگی تون که جدایی از خونه و مامان بود پیروز شدید. مربی تون حسابی دوستتون داره و خیلی از تون راضیه، هر وقت میام مدرسه تون تعریف شما دو فرشته رو میکنه و میگه خیلی مودب هستید و من خوشحال از اینکه تونستم شما رو تا این مرحله برسونم. البته به نظر خودم هم شما جز بچه های مودب هستید. تنها حرف زشتی که به هم می زنید "بی تربیت"، "دیگه دوست ندارم"، و گاهی وقتها که چشم من رو دور می بینید "آشغال و عوضی" هست. زیاد برای این حرفهای زشت واکنش نشون نمی دم چون می دونم شما می تونید خودتون رو کنترل بکنید ما آدم بزرگها هم فحش های خیلی بدی رو بلدیم اما هیچوقت به زبون نمی آریم، شما هم دقیقا همینطور هستید همینکه می تونید خودتون رو کنترل بکنید برام کافیه. اما حسنا خانم وقتی حرف زشتی رو می زنه بلافاصله واکنش نشون می دم "کفافت (کثافت)، نفهم، تف د ریت، آشغال، عوضی، بیشعور" 

حسنا خانم و امیر حسین دو تایی با هم از این ویروس هوای پاییز گرفتید و استفراغ که درمانش فقط یه آمپول ویتامین ب6 بود. 

بابایی تصمیم گرفته که یه فست فود بزنه، الان درگیر خرید وسایل هست، انشاله توی این کار موفق باشه. شما هم که از همین الان آماده شدید واسه ساندویچ خوردن.

موضوع : روز شمار ني ني

9 / 8 / 1395 |

روزهای پاییزی

این روزها به سرعت برق و باد سپری می شن. حسنا خانم لکنت زبان گرفته، نمی دونم چرا بچه های من همه دچار لکنت شدن، شاید بخاطر اینه که خیلی زود حرف زدن رو شروع کردن. به هر حال در حال دست و پنجه نرم کردن با لکنت حسنا خانم هستیم.

امیر حسین و امیر علی طبق معمول شیطنت دارن. یکی از روزها که داشتم (دوشنبه 5 مهر) شام رو اماده می کردم طبق معمول شما دو تا وروجک با هم کشتی می گرفتید، صدای گریه امیر حسین توی گوشم پیچید که گفت آی سرم داداش بی تربیت. مثل همیشه بی خیال شدم. داداش کیانوش اومد ببینه چی شده که صدا زد خاله الهام بیا ببین امیر حسین، امیر حسین غرق در خون بود. تمام لباس و شلوارک و پاهاش خونی شده بود، همه فرشها  و تختخواب. امیر علی خان حین کشتی گرفتن امیر حسین رو هل داده بود و سرش به ستون وسط خونه خورده بود. خلاصه دیگه بیمارستان و بخیه . این وسط حسنا خانم اومده میگه سر داداشم چی شده، پنبه بیارم!!!!!

 

حسنا خانم یه تشت پلاستیکی آورده و میزاره پشتش و چهار دست و پا راه میره، بهش میگم حسنا چکار می کنی؟ میگه مامان لاک پشت شدم.سوال

امسال اصلا حوصله نداشتم براتون تولد بگیرم، روز تولدتون هم هیچ کاری براتون نکردم. شب خان دایی رضا و زن دایی و گلنوش و گلسا اومدن، براتون کیک تولد خریده بودن (کادو نقدی هم براتون آورده بودن) و  یه تولد کوچیک با هم گرفتیم، خاله پری هم بهتون پول داد

موضوع : روز شمار ني ني

11 / 7 / 1395 |

تولدتون مبارک

موضوع : روز شمار ني ني

4 / 7 / 1395 |

اولین روز مدرسه

روز 26 مامان قرار بود بره ماموریت ، اما راهی نمی شدم همه اش دلم پیش شما بود ، خلاصه ساعت ده و نیم شب تصمیم عوض شد که همه با هم بریم. شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. ساعت 2.5 شب رسیدم پلیس راه توره. بابا خوابش می اومد، منم خوابم می اومد واسه همین تصمیم گرفتیم یک ساعت بخوابیم بعد حرکت بکنیم. مامان قرار بود ساعت 8 صبح شنبه محل دوره آموزشی باشه. حساب کردیم که اگه 3.5 حرکت بکنیم انشاله 6 صبح می رسیم تهران و من می تونم سر موقع برسم. خلاصه خوابیدیم و با اجازتون ساعت 7.5 صبح از خواب بیدار شدیم.غمگین دیگه کاری نمی شد کرد، نمی خواستم هم به بابا غر بزنم پیش خودم فکر کردم که الحمدلله سالم هستیم اگه شبانه حرکت می کردیم معلوم نبود چی می شد. خلاصه 11 رسیدیم تهران و من 12 رفتم سر کلاس. بچه استاد مرده بود (خانمش باردار بود و بچه سقط شده بود) کلاس عصر تعطیل شد. عصرش با خاله مهناز و علی اصغر رفتیم پارک ملت. یکشنبه شب هم عروسی پسر دختر دایی مامان بود. دوشنبه ظهر هم برگشتیم. سه شنبه که عید غدیر بود مراسم عقد دختر دایی حسن بود

و اما چهارشنبه....................

اولین روز مدرسه شما عزیزای مامان. حسابی خوشگل شده بودید، آقا و باشخصیت. امیدوارم در تمامی مراحل زندگیتون موفق باشید. 

موضوع :

31 / 6 / 1395 |

روزمرگی ها

امیر علی: مامان  خاله مژگان و داداش امیر بهادر کی زنده می شن؟

من: به نظر تو دوباره زنده می شن؟؟؟؟؟؟؟

امیر علی: آره

من: چجوری؟

امیر علی: آخه خاله مژگان و داداش امیر بهادر هنوز جوونن،پیر نشدن که بمیرن. باید زنده بشن بعد که پیر شدن مثل مامان جونی بمیرن.

 

امیر علی قلکش رو پاره کرده، 2850 تومان پول داخل قلکش بود، فکر کنم این پولهای سکه رو از کیف مامان برداشته و اون تو ریخته، با گلنوش نشسته و حساب کرده که با این پول میشه 5 تا بستنی خرید و یه بسته آدامس موزی. میگم امیر علی این پولها رو از کجا آوردی انداختی تو قلکت. میگه از قلک خدا آوردم (صندوق صدقات)خندونکراضی

 

حسنا خانم حدود چند وقتی هست که دچار لکنت زبان شده، دیگه داره روی اعصابم راه می ره، هر سه تاییتون تو این محدوده سنی دچار لکنت شدید. حالا تا کی این لکنت ادامه داره الله اعلم.

 

امیر حسین دائم از مردن صحبت میکنه، هر چیزی رو با مرگ می سنجه.

مامان اگه آجی اندازه ما بشه ما می میریم؟

نه مامان شما می شید اندازه داداش کیانوش

اگه آجی اندازه داداش کیانوش بشه ما می میریم

نه عزیزیم شما می شید اندازه بابا

اگه آجی اندازه بابا بشه ما می میریم

نه شما می شید اندازه خاله پری

اگه آجی اندازه خاله پری بشه ما می میریم

و.........................

 

بابا اسد موهاش فرفریه، خودش خیلی خوشش از موی فر میاد، واسه همین خیلی کم موهاش رو کوتاه می کنه، دیروز صبح رفته بود موهاش رو کوتاه کرده بود، ظهر که رفتیم خونه حسنا بهش میگه رفتی چیدار تردی (چکار کردی)

 

لباس های فرم مدرسه و کیفهاتون رو خریدم، فقط مونده لوازم التحریرتون. اونها رو هم اگه عمری باشه تهران که می رم ماموریت براتون خرید می کنم.

 

موضوع : روز شمار ني ني

13 / 6 / 1395 |

بازگشتی نو

سلام عزیزانم

من اومدم ولی خیلی دیر. دیگه اصلا حس و حالی واسه نوشتن ندارم. مرگ مامان جونی و خاله و پسر خاله حسابی زیر و روم کرده. اصلا حوصله خودم رو هم ندارم. اما زندگی در جریانه و روزها می رن بدون اینکه بتونیم جلوشون رو بگیریم.

شماها روزبروز بزرگتر می شید و قد می کشید و من پیرتر و خمیده تر، شکسته تر از قبل.

شیطنت پسرها همچنان ادامه داره و حسنا خانم هم از شماها جا نمونده، اون هم حسابی شیطون شده.

امسال دیگه باید برید پیش دبستانی، واسه پیش دبستانی ها هم سنجش گذاشتن. امیر حسین به همه سوالها جواب میده اما امیر علی نه. برای امیر علی نیش نبور و نوک گنجشک، پیر و جوون، ماشین و سبد خرید هیچ فرقی ندارن. به نظر اون نیش زنبور و نوک گنجشک دوتاشون تیز هستن، آدمهای پیر هم یه زمانی جوون بودن و موهاشون سیاه بوده و راست راه می رفتن، ماشین و سبد خرید هم دوتاشون راه میرن و تایر دارن.

واسه مدرسه تون مجبور شدیم دیگه خونه خودمون نمونیم، چون مسیرش تا مدرسه ای که اسمتون رو نوشتم خیلی زیاده، واسه همین مجبور شدیم بیایم خونه مامان جونی، آخه دیگه اونجا خالیه و کسی توش زندگی نمیکنه.

 

امیر علی: مامان به نظرت خاله مژگان و داداش امیر بهادر دوباره زنده میشن. 

من: چرا این سوال رو می پرسی؟

امیر علی: من می دونم دوباره زنده می شن، چون اونا هنوز مثل مامان جونی پیر نشده بودن که بمیرن. پس نصف عمرشون باقی مونده ، باید زنده بشن تا وقتی که پیر شدن بمیرن.

 

امیر حسین: مامان چشمهات دیگه درد نمیکنه؟

من: هنوز کمی درد دارهف سوزش هم داره.

امیر حسین: دیگه گریه نکن تا زودتر خوب بشی.

 

با خاله مهرنوش می ریم قبرستون.

حسنا: خاله مهرنوش تو هم میخوای گریه بکنی.

مهرنوش: آره، تو گریه نمیکنی؟

حسنا: نه

مهرنوش: اگر من هم بمیرم برام گریه نمیکنی؟

حسنا: نه

مهرنوش: اگه من بمیرم کی موهاتو کوتاه میکنه؟

حسنا: می رم آرایشگاه

 

حسنا دائم توی خونه راه می راه و میگه: وه وه مامان جونی مرده

 

حسنا هم چند وقتیه به تقلید از امیر علی با لکنت صحبت می کنه، واسه رفع این مشکل بهش میگم هر وقت میخوای صحبت بکنی با آهنگ صحبت بکن، حالا خودش یاد گرفته تا شروع میکنهبه صحبت کردن و لکنتش شروع میشه میگه: حالا با آهند (آهنگ)

فرهنگ لغات حسنا        قورباغه: دوغابه          نمک: ملخ               ترقه: طخره                  کلاغ: طخال

حسنا با امیر حسین سازگار نیست و دائم با همدیگه دعوا می کنن اما با امیر علی رابطه بسیار خوبی داره، علتش هم اینه که امیر حسین اذیتش میکنه اما امیرعلی با زیرکی تمام خیلی بهش محبت می کنه.

موضوع : روز شمار ني ني

7 / 6 / 1395 |

انا لله و انا الیه راجعون 2

باز هم دست تقدیر روزگار دل ما را سیاه کرد و عزیزانی را از ما جدا نمود. 

با خوابی که دیده بودم انتظار مرگ خودم رو می کشیدم، اما خداوند دو عزیز را از ما گرفت خاله مژگان و داداش امیر بهادر. دفتر زندگیشون برای همیشه بسته شد و دیگه نام و نشونی ازشون باقی نموند. خاله و پسرخاله بر اثر گاز گرفتگی 1395/2/15 ما رو برای همیشه ترک کردن و داغشون رو تا ابد روی دلمون گذاشتن.

غمنامه زندگیشون برای همیشه با ماتم بسر اومد.

موضوع : روز شمار ني ني

28 / 2 / 1395 |

عیدانه

عزایزنم 

خیلی وقت است برایتان چیزی ننوشته ام، حالی برای نوشتن نداشتم. روزهایم پر از دلتنگی و اشک است. رفتن مامان جونی تیشه به ریشه زندگیم زد. تنها و مستاصل مانده ام در این برهوت زندگی. روزهایی تلخ دامنگیرمان شده است، شما هم هرازگاهی یادی می کنید با دریغ و افسوس از مامان جونی.

بهار 95 آمد بدون حضور عزیزانم، بهاری که برای دومین سال پیاپی با اشک و آه شروع شد. پارسال با مریضی مامان جونی و امسال بدون حضور مامان جونی. 

5 فروردین عروسی داداش محمد بود. بنا بر وصیت مامان جونی مراسم برگزار شد اما جای خالیش در گوشه گوشه مراسم خودنمایی می کرد.

شب عید به رسم هر ساله مامان جونی، رفتیم اونجا و قورمه سبزی درست کردم. شب هم اونجا خوابیدیم. روز بعد نوعید بود و بعد از تحویل سال به خضر (نام قبرستان) رفتیم. تا ظهر اونجا بودیم و همه عید دیدنی ها اونجا صورت گرفت.

شب که خوابیدیم. اولین عیدی رو مامان جونی بهم داد. خواب وصال. خواب دیدم مامان جونی بهم میگه دیگه تنهام، از تنهایی حوصله ام سر رفته تا بیستم بیا، من بهش می گفتم مامان تا بیستم نمی تونم بیام اما تا چهلم حتما میام. خواب واضح و روشنی بود. اول از همه واسه آقای پدر تعریف کردم و مدیونش کردم که شما رو زیر دست زن بابا نندازه. بخصوص حسنا رو. بعد واسه بقیه خواهر و برادرها تعریف کردم و بهشون گفتم که زمان زیادی زنده نیستم. اگر این خوابم هم مثل بقیه تعبیر بشه یعنی تا 10 اردیبهشت زمان دارم. 

این روزها حسنا حسابی شیرین زبون شده. پاهام رو میگیره و میگه عزیزم، توپولی، دوست دارم. وقتی دراز می کشم میاد بالای سرم میشینه و میگه مامان نمیری. بهش می گم حسنا توی چیه مامانی؟ با یه ناز خاصی می گه "نفس"

دیشب از امیر حسین قول گرفتم اگر مامان مرد مواظب حسنا باشه، بهم قول داد اما بغض کرده بود، گفت مامان برات سوره توحید و ناس رو خوندم که حالت زودتر خوب بشه. 

الهی مامان قربون او دل نازکت بره، مامان فدای اون چشمهای ناز و قشنگت. شیشه عمر مامان.

 

موضوع : روز شمار ني ني

10 / 1 / 1395 |

انالله و انا الیه راجعون

همه چیز تمام شد.

مامان جونی روز شنبه 94/10/5 شنبه ساعت 8/20 صبح برای همیشه ما رو تنها گذاشت و رفت.

من موندم و یه عالمه خاطره و یه داغ سنگین

موضوع : روز شمار ني ني

12 / 10 / 1394 |

بیماری ما را رها نمی کند

روزهامون اصلا خوب نیست. مامان جونی حالش تعریفی نداره. سه شنبه شب مورخ 94/9/17 حالش خیلی بد بود. دست و پاهاش یخ کرده بود و تنه اش داغ داغ بود و دونه های عرق روی سینه اش نشسته بود. خیلی ترسیده بودم من و خاله پری و خاله مهوش و خان دایی و زن دایی سحابی گریه کردیم. اورزانس هم نتونست کاری براش بکنه. تا صبح نخوابیدیم. شب خیلی بدی بود. ساعتهای زندگمیون با استرس و انتظار مرگ سپری میشه.

خاله الهه هم مریضه. اون هم شیی درمانی رو شروع کرده و اصلا حال و روز خوبی نداره.

شماها که از چیزی خبر ندارید. خوش به حالتون که زندگی بر وفق مرادتون هست. تنها نگرانیتون اینه که من پیشتون نیستم، دائم خونه مامان جونی هستم و شما دو تا در رفت و آمد هستید. حسنا که دائم پیش مامان هست.

حسنا خانم حسابی شیرین زبون شده. 

واسه خودش می خونه حسنا طلا ، تارا بلا

من براش می خونم یه توپ دارم له لیه (قلقلیه) سرخ و سفید و آبیه می زنم زمین هبا میره نمی دونی تا کجا می ره سرش رو به چپ و راست تکون میده من این توپ و نداشتم، مشقام  و خوب نوشتم بابا عیی (عیدی) داد یه توپ له لیه داد

شعر عمو زنجیرباف رو که براش می خونیم فقط بله آخرش رو میگه

مامان جونی رو می برم دکتر، وقتی برمیگردیم امیر حسین میاد جلومون و میگه حال مامان جونی خوب شده؟؟؟؟ بهش می گم آره پسرم . تو براش دعا کردی که حالش خوب بشه؟؟؟!!!!! میگه نه یادم رفت.

توی این مدت هر وقت سر و صدا می کردید همه بهتون میگفتن ساکت، بشین، داد نزن. بیشتر از همه خاله مهوش و خاله پری.

امیر علی: بابا من نمی خوام مامان بره خونه خونه مامان جونی. دوست دارم خونه خودمون بمونه

امیر حسین: ما هم باهاش می ریم خونه مامان جونی

امیر علی: نه همه اش خاله مهوش و خاله پری میگن نکن! دست نزن! ساکت باش!

امیرحسین: داداش نگران نباش خودم براشون یه نقشه ای کشیدم

عصر همون روز با دو تا تفنگ میایید خونه مامان جونی.

خاله مهوش: امیر حسین چه نقشه ای برامون کشیده ای

امیر علی: خاله مهوش داداش تصمیم گرفته با این تفنگ هامون تو و خاله پری رو بکشه، اما یه خبر خوب بهت بدم نگران نباش این تفنگها آدم نمی کشن . اسباب بازی هستند.

 

 

موضوع : روز شمار ني ني

23 / 9 / 1394 |

چند سخن کوتاه

دیگه کامل ساکن خونه مامان جونی شدیم. مجبور شدیم که بریم. حال مامان جونی اصلا خوب نیست.

روزبروز شما ها بزرگتر میشید و من پیرتر . توی یک ماهه گذشته تمام موهای جلوی سرم سفید شده و حسابی افسرده ام.

امیر حسین: داداش امروز حساب گلسا رو پاک پاک می کنم. تا آخرین قطره خونم هم پاش می مونم.

 

امیر حسین: مامان یه فکری به ژهنم (ذهنم) رشیده. به نظرت عاشورا تموم شده؟؟؟

من: نه پسرم یک ماه دیگه مونده.

امیر حسین: به نژرت (نظرت) این دفعه امام حسین پیروز میشه؟؟؟؟؟؟تعجب

 

حسنا: کالسکه عروسکهای گلسا رو میاره. مامان نونو (دست عروسک رو میگره و توی کالسکه می زاره) لا بریم. (مامان عروسک رو با کالسه راه ببریم)

حسنا: مامان اینجا بشین.

حسنا: مام بلیم (ما هم بریم)

 

موضوع : روز شمار ني ني

9 / 9 / 1394 |

................

عزیزانم می دونم که خیلی وقته براتون ننوشتم. امروز مستاصل و درمانده اومدم و براتون نوشتم که چه روزهایی در انتظارمون.

روزهای نه چندان خوش . مامان جونی اصلا حالش خوب نیست. من دیگه امیدی بهش ندارم. 

موضوع : روز شمار ني ني

24 / 8 / 1394 |

روزهای خوب ما

سلام عزیزای گلم. گل پسرها و قند عسل مامان

الحمدلله روزهامون بخوبی داره سپری میشه. 29 خرداد اولین روز ماه رمضان بالاخره مامان جونی روند درمانش تموم شد و بسلامتی برگشت خونه. از اون روز به بعد ما هر روز خونه مامان جونی تشریف داریم. شیطنت های شما هم که تمومی نداره. 

امیر حسین خوشحال از برگشتن مامان جونی و دائم کنارش میشینه و باهاش صحبت می کنه. حسنا خانم هم که روزهای اول مامان جونی رو نمی شناخت و بغلش نمی رفت.

شبهای قدر امیر علی در مورد امام علی سوال می پرسید. آقای پدر براش کامل توضیح داد که شخصی به اسم ابن ملجم مرادی به چه صورتی امام علی رو شهید کرده. شبکه آی فیلم هم در حال پخش سریال امام علی بود. گفتم بچه ها ساکت الان سریال امام علی شروع می شه. امیر علی خوابش میومد و دائم چرت می زد. با لحن خاصی می گه: "بابا سر و کله امام علی که پیدا شد منو از خواب بیدار کن"

روز تعطیلی بعد از عید فطر مامان جونی و با زندایی و مامان شهین همه رفتند تهران. پاهای مامان جونی و مامان شهین درد می کنه. رفتند واسه جراحی زانو. ما هم با دایی حسن و بچه ها رفتیم آبشار نوژیان. خیلی خوش گذشت.

حسنا خانم بالاخره در تاریخ 1394/4/30 یعنی یک سال و سه ماه و 18 روز  دندون درآورد. رویش اولین دندونش از فک بالا بود. همزمان دو دندان از فک بالا و پایین نیش زدند.

عکس دندون حسنا خانم

آبشار نوژیان 

حسنا خانم پا تو کفش مامان کرده

یه روز شال و کلاه کردیم و با خان دایی مهدی و زندایی مهسا حسنا خانم رو بردیم آتلیه 

موضوع : روز شمار ني ني

31 / 4 / 1394 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد