به روز شمار زندگی عزیزانم خوش آمدید.

 

 

اولین روز تولد




[ موضوع : ]
تاريخ : 2 / 3 / 1393 | 16:35 | نویسنده : مادر خانومي |

باز هم دست تقدیر روزگار دل ما را سیاه کرد و عزیزانی را از ما جدا نمود. 

با خوابی که دیده بودم انتظار مرگ خودم رو می کشیدم، اما خداوند دو عزیز را از ما گرفت خاله مژگان و داداش امیر بهادر. دفتر زندگیشون برای همیشه بسته شد و دیگه نام و نشونی ازشون باقی نموند. خاله و پسرخاله بر اثر گاز گرفتگی 1395/2/15 ما رو برای همیشه ترک کردن و داغشون رو تا ابد روی دلمون گذاشتن.

غمنامه زندگیشون برای همیشه با ماتم بسر اومد.




[ موضوع : روز شمار ني ني]
تاريخ : 28 / 2 / 1395 | 13:10 | نویسنده : مادر خانومي |

عزایزنم 

خیلی وقت است برایتان چیزی ننوشته ام، حالی برای نوشتن نداشتم. روزهایم پر از دلتنگی و اشک است. رفتن مامان جونی تیشه به ریشه زندگیم زد. تنها و مستاصل مانده ام در این برهوت زندگی. روزهایی تلخ دامنگیرمان شده است، شما هم هرازگاهی یادی می کنید با دریغ و افسوس از مامان جونی.

بهار 95 آمد بدون حضور عزیزانم، بهاری که برای دومین سال پیاپی با اشک و آه شروع شد. پارسال با مریضی مامان جونی و امسال بدون حضور مامان جونی. 

5 فروردین عروسی داداش محمد بود. بنا بر وصیت مامان جونی مراسم برگزار شد اما جای خالیش در گوشه گوشه مراسم خودنمایی می کرد.

شب عید به رسم هر ساله مامان جونی، رفتیم اونجا و قورمه سبزی درست کردم. شب هم اونجا خوابیدیم. روز بعد نوعید بود و بعد از تحویل سال به خضر (نام قبرستان) رفتیم. تا ظهر اونجا بودیم و همه عید دیدنی ها اونجا صورت گرفت.

شب که خوابیدیم. اولین عیدی رو مامان جونی بهم داد. خواب وصال. خواب دیدم مامان جونی بهم میگه دیگه تنهام، از تنهایی حوصله ام سر رفته تا بیستم بیا، من بهش می گفتم مامان تا بیستم نمی تونم بیام اما تا چهلم حتما میام. خواب واضح و روشنی بود. اول از همه واسه آقای پدر تعریف کردم و مدیونش کردم که شما رو زیر دست زن بابا نندازه. بخصوص حسنا رو. بعد واسه بقیه خواهر و برادرها تعریف کردم و بهشون گفتم که زمان زیادی زنده نیستم. اگر این خوابم هم مثل بقیه تعبیر بشه یعنی تا 10 اردیبهشت زمان دارم. 

این روزها حسنا حسابی شیرین زبون شده. پاهام رو میگیره و میگه عزیزم، توپولی، دوست دارم. وقتی دراز می کشم میاد بالای سرم میشینه و میگه مامان نمیری. بهش می گم حسنا توی چیه مامانی؟ با یه ناز خاصی می گه "نفس"

دیشب از امیر حسین قول گرفتم اگر مامان مرد مواظب حسنا باشه، بهم قول داد اما بغض کرده بود، گفت مامان برات سوره توحید و ناس رو خوندم که حالت زودتر خوب بشه. 

الهی مامان قربون او دل نازکت بره، مامان فدای اون چشمهای ناز و قشنگت. شیشه عمر مامان.

 




[ موضوع : روز شمار ني ني]
تاريخ : 10 / 1 / 1395 | 10:27 | نویسنده : مادر خانومي |

همه چیز تمام شد.

مامان جونی روز شنبه 94/10/5 شنبه ساعت 8/20 صبح برای همیشه ما رو تنها گذاشت و رفت.

من موندم و یه عالمه خاطره و یه داغ سنگین




[ موضوع : روز شمار ني ني]
تاريخ : 12 / 10 / 1394 | 8:44 | نویسنده : مادر خانومي |

روزهامون اصلا خوب نیست. مامان جونی حالش تعریفی نداره. سه شنبه شب مورخ 94/9/17 حالش خیلی بد بود. دست و پاهاش یخ کرده بود و تنه اش داغ داغ بود و دونه های عرق روی سینه اش نشسته بود. خیلی ترسیده بودم من و خاله پری و خاله مهوش و خان دایی و زن دایی سحابی گریه کردیم. اورزانس هم نتونست کاری براش بکنه. تا صبح نخوابیدیم. شب خیلی بدی بود. ساعتهای زندگمیون با استرس و انتظار مرگ سپری میشه.

خاله الهه هم مریضه. اون هم شیی درمانی رو شروع کرده و اصلا حال و روز خوبی نداره.

شماها که از چیزی خبر ندارید. خوش به حالتون که زندگی بر وفق مرادتون هست. تنها نگرانیتون اینه که من پیشتون نیستم، دائم خونه مامان جونی هستم و شما دو تا در رفت و آمد هستید. حسنا که دائم پیش مامان هست.

حسنا خانم حسابی شیرین زبون شده. 

واسه خودش می خونه حسنا طلا ، تارا بلا

من براش می خونم یه توپ دارم له لیه (قلقلیه) سرخ و سفید و آبیه می زنم زمین هبا میره نمی دونی تا کجا می ره سرش رو به چپ و راست تکون میده من این توپ و نداشتم، مشقام  و خوب نوشتم بابا عیی (عیدی) داد یه توپ له لیه داد

شعر عمو زنجیرباف رو که براش می خونیم فقط بله آخرش رو میگه

مامان جونی رو می برم دکتر، وقتی برمیگردیم امیر حسین میاد جلومون و میگه حال مامان جونی خوب شده؟؟؟؟ بهش می گم آره پسرم . تو براش دعا کردی که حالش خوب بشه؟؟؟!!!!! میگه نه یادم رفت.

توی این مدت هر وقت سر و صدا می کردید همه بهتون میگفتن ساکت، بشین، داد نزن. بیشتر از همه خاله مهوش و خاله پری.

امیر علی: بابا من نمی خوام مامان بره خونه خونه مامان جونی. دوست دارم خونه خودمون بمونه

امیر حسین: ما هم باهاش می ریم خونه مامان جونی

امیر علی: نه همه اش خاله مهوش و خاله پری میگن نکن! دست نزن! ساکت باش!

امیرحسین: داداش نگران نباش خودم براشون یه نقشه ای کشیدم

عصر همون روز با دو تا تفنگ میایید خونه مامان جونی.

خاله مهوش: امیر حسین چه نقشه ای برامون کشیده ای

امیر علی: خاله مهوش داداش تصمیم گرفته با این تفنگ هامون تو و خاله پری رو بکشه، اما یه خبر خوب بهت بدم نگران نباش این تفنگها آدم نمی کشن . اسباب بازی هستند.

 

 




[ موضوع : روز شمار ني ني]
تاريخ : 23 / 9 / 1394 | 8:59 | نویسنده : مادر خانومي |

دیگه کامل ساکن خونه مامان جونی شدیم. مجبور شدیم که بریم. حال مامان جونی اصلا خوب نیست.

روزبروز شما ها بزرگتر میشید و من پیرتر . توی یک ماهه گذشته تمام موهای جلوی سرم سفید شده و حسابی افسرده ام.

امیر حسین: داداش امروز حساب گلسا رو پاک پاک می کنم. تا آخرین قطره خونم هم پاش می مونم.

 

امیر حسین: مامان یه فکری به ژهنم (ذهنم) رشیده. به نظرت عاشورا تموم شده؟؟؟

من: نه پسرم یک ماه دیگه مونده.

امیر حسین: به نژرت (نظرت) این دفعه امام حسین پیروز میشه؟؟؟؟؟؟تعجب

 

حسنا: کالسکه عروسکهای گلسا رو میاره. مامان نونو (دست عروسک رو میگره و توی کالسکه می زاره) لا بریم. (مامان عروسک رو با کالسه راه ببریم)

حسنا: مامان اینجا بشین.

حسنا: مام بلیم (ما هم بریم)

 




[ موضوع : روز شمار ني ني]
تاريخ : 9 / 9 / 1394 | 14:04 | نویسنده : مادر خانومي |

عزیزانم می دونم که خیلی وقته براتون ننوشتم. امروز مستاصل و درمانده اومدم و براتون نوشتم که چه روزهایی در انتظارمون.

روزهای نه چندان خوش . مامان جونی اصلا حالش خوب نیست. من دیگه امیدی بهش ندارم. 




[ موضوع : روز شمار ني ني]
تاريخ : 24 / 8 / 1394 | 11:52 | نویسنده : مادر خانومي |

سلام عزیزای گلم. گل پسرها و قند عسل مامان

الحمدلله روزهامون بخوبی داره سپری میشه. 29 خرداد اولین روز ماه رمضان بالاخره مامان جونی روند درمانش تموم شد و بسلامتی برگشت خونه. از اون روز به بعد ما هر روز خونه مامان جونی تشریف داریم. شیطنت های شما هم که تمومی نداره. 

امیر حسین خوشحال از برگشتن مامان جونی و دائم کنارش میشینه و باهاش صحبت می کنه. حسنا خانم هم که روزهای اول مامان جونی رو نمی شناخت و بغلش نمی رفت.

شبهای قدر امیر علی در مورد امام علی سوال می پرسید. آقای پدر براش کامل توضیح داد که شخصی به اسم ابن ملجم مرادی به چه صورتی امام علی رو شهید کرده. شبکه آی فیلم هم در حال پخش سریال امام علی بود. گفتم بچه ها ساکت الان سریال امام علی شروع می شه. امیر علی خوابش میومد و دائم چرت می زد. با لحن خاصی می گه: "بابا سر و کله امام علی که پیدا شد منو از خواب بیدار کن"

روز تعطیلی بعد از عید فطر مامان جونی و با زندایی و مامان شهین همه رفتند تهران. پاهای مامان جونی و مامان شهین درد می کنه. رفتند واسه جراحی زانو. ما هم با دایی حسن و بچه ها رفتیم آبشار نوژیان. خیلی خوش گذشت.

حسنا خانم بالاخره در تاریخ 1394/4/30 یعنی یک سال و سه ماه و 18 روز  دندون درآورد. رویش اولین دندونش از فک بالا بود. همزمان دو دندان از فک بالا و پایین نیش زدند.

عکس دندون حسنا خانم

آبشار نوژیان 

حسنا خانم پا تو کفش مامان کرده

یه روز شال و کلاه کردیم و با خان دایی مهدی و زندایی مهسا حسنا خانم رو بردیم آتلیه 




[ موضوع : روز شمار ني ني]
تاريخ : 31 / 4 / 1394 | 9:21 | نویسنده : مادر خانومي |

خیلی وقته ننوشتم چون می دونید حسابی سردرگم بودم. فقط می خوام عکسهاتون رو بزارم. شاید توضیحات کوچیکی زیر هر کدومشون بنویسم.

وقتی موهای حسنا خانم از پشت بسته می شه                    
 
نحوه خوابیدن حسنا خانم. مامان رو خفه می کنه

یه روز خوب واسه آب بازی

امیر علی و امیر حسین در نقش مامان الهام

لباس عروسی که مامان الهام واسه حسنا درست کرده                    

 سیب خوردن حسنا خانم

             بارفیکس رفت حسنا                          

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امیر علی و امیر حسین  در سرسره بادی (بقول امیر حسین نیزه ای)     

امیر علی و امیر حسین در باغ وحش                                          

 

 سرقت کیف امیر علی توسط حسنا

یه روز خوب واسه آب بازی                                                          
 
 
 در حال تماشای تلویزیون

خواب رفت حسنا وقتی خبری ازش نیست                

          وسایل خونه اسباب بازی بچه ها

قیافه امیر حسین بعد از زلزله                                            

      بیدار شدن حسنا از خواب

تولد حسنا خانم. تهران - خونه حاله غزال وقتی مامان جونی مریض بود




[ موضوع : ]
تاريخ : 20 / 4 / 1394 | 10:29 | نویسنده : مادر خانومي |

سلام و صدتا سلام عزیزای مامان

خیلی وقته ننوشتم و اینها همه بر میگرده به ناخوش بودن احوالمون. مامان جونی همچنان درگیر بیماری هست و ما منتظر و دست به دعا. دیشب فهمیدم یکی از همکارهای استان گلستان خانم وحیده سادات نقیبی همراه خانواده اش تصادف کردن و فوت شدن. حسابی حالم گرفته شد.

دایی بابای ایلین دو هفته قبل با ماشین خودش که بارش الیاف بوده و قیمت بار هم حدود 5 میلیارد تومان بوده گم شده بود. بعد از سه روز جنازه بنده خدا رو نزدیکیهای رباط کریم پیدا کرده بود. ماشین رو هم برده بودن.

7 خرداد عروسی دایی مهدی است. هیچ کدوم از فامیل های ما به خاطر خاله بزرگ نمیان و من خیلی ناراحتم. احتمالا فقط ما بریم.

به خاطر استرس های زیادی که داشتم دیگه واسه حسنا شیر نداشتم که بدم واسه همین کم کم سینه ها هم زخم شدن و خیلی شدید شد بطوریکه دیگه نمی تونستم به حسنا شیر بدم واسه همین حسنا رو از شیر گرفتم. چون پماد می زدم حسنا دیگه طرفم نمیاد. وقتی ازش می پرسم حسنا ممه مامان چی شده می گه بوففففففففففففففففففففف( آب از دهنش سرازیر می شه)خوشمزهخوشمزه

چند وقتیه که دیگه هر کار بدی انجام بدید کاری باهتون ندارم. اینجوری آرامش به خونمون برگشته. مثلا اگر آب بریزه روی فرش دیگه داد و بیداد نمی کنم می گم پسرم حواست نبود آب رو ریختی؟ بعد شما میگید مامان معذت می خوام حواسم نبود دیگه تکرار نمی کنم. واقعا همین می شه دیگه تکرار نمی شه. روز اول همه محتویان کیفم رو روی زمین ریختید با اینکه خیلی عصبانی بودم اما چیزی بهتون نگفتم. ده دقیقه بعد خودتون جمع کردید و کیفم رو کنار گذاشتید بعد از اون دیگه دست نزدید. فکر می کنم این بهترین کار ممکن بود.

دیگه زمستون و فصل بافتنی تموم شد حالا برای حسنا خیاطی رو شروع کردم. فکر کنم با این دختره مامانتون هنرمند شده. خجالتاداره که همچنان پابرجاست و هر روز میریم و میایم.

نقاشی امیر حسین خیلی بهتر شده و دیشب منو شکل روح کشیده بود.

 

 

 

پنج شنبه 31/2/1394 ساعت 10.30 شب یک زلزله بسیار شدید آرامش شبانه رو ازمون گرفت. شما دو تا گل پسر عین بید می لرزیدید. اصلا آروم می شدید. شب رو مجبور شدیم بخاطر شما خونه آقاجون بخوابیم. در خونه اتاق رو هم باز گذاشتیم که اگه دوباره زلزله اومد بلافاصله بپریم توی حیاط. زلزله خیلی وحشتناکی بود. روز بعد فهمیدم که کانون زلزله دقیقا محدوده خونه خودمون بوده. شما فکر می کردید زلزله دست و دهن داره و تا 48 ساعت تمام سوالاتتون حول و حوش زلزله بود.




[ موضوع : روز شمار ني ني]
تاريخ : 3 / 3 / 1394 | 11:23 | نویسنده : مادر خانومي |

چهارشنبه 1393/12/27

با مامان جونی و خاله پری صحبت کردم. دلتنگ مامان جونی هستم. بهش می گم می خوام بیام تهران و این تعطیلات رو کنارت باش. دائم اصرار می کنه که نیا. بچه کوچیک داری. وقتی با گریه گوشی رو قطع می کنم حالم می گیره. ساعت 11 شب خاله پری تلفن می زنه و می گه که فردا بعد از رادیوتراپی مامان میایم خرم آباد اما به کسی نگو تا سورپرایز بشن. من خوسحال از درآغوش کشیدن مامان می خوابم.

پنج شنبه 1393/12/28

صبح می رم اداره و آخرین روز کاری رو سپری می کنم. بعد از اون یکراست می رم قبرستون. بچه های خاله بزرگ همه هستند. تمام شوق و ذوقم اومدن مامان جونی هست. دائم باهاشون در تماس. مثل همه شبهای جمعه دیگه شام خونه خاله بزرگ هستیم. ساعت 10 شب مامان و خاله پری می رسن. همه به استقبالشون می رن و از من چشم روشنی می خوان. وقتی مامان رو می بینم می فهمم که حالش خوب نیست. زیر چشمهاش ورم کرده و به سختی راه می ره. ازش حالش رو می پرسم میگه از دیروز صبح دیگه دستشویی نرفته و مثانه اش کار نمی کنه. زیر پاهام سست می شه، یعنی خدایا به این زودی کلیه چپ هم درگیر این بیماری لعنتی شده. توی اسکن فقط حالب کلیه راست درگیر بود. می برشم خونه تا یک دوش بگیره. بعد هم می برمش بیمارستان. براش سوند می زنن اما مثانه خالی هست. یک آنژوکت خیلی بزرگ توی مثانه اش فرو می کنند که مامان توی سرش می زنه اونقدر که درد داره. زمین و زمان جلوی چشمم سیاهی میره. پزشک اورژانس می گه باید بره یه بیمارستان دیگه. با خان دایی رضا می بریمش یه بیمارستان دیگه. روند درمان مامان رو توضیح می دم و براش ازمایش می نویسه. جواب آزامایش ساعت 3 صبح آماده می شه. مامان رو می بریم خونه خاله بزرگ و خودم با خان دایی میام خونه شون. حسنا پیش زندایی مونده. 

جمعه 1393/12/29 ساعت 3 صبح

می رم بیمارستان و جواب آزمایش مامان رو می گیرم. کراتینین خون و اوره و پتاسیم خونش خیلی بالاست. پزشک اورژانس می گه باید سریع بستری بشه ممکنه دیالیز هم بشه. کلیه ها هر دو تا از کار افتادن. بهش می گم که الان بیمار همراهم نیست و 7 صبح میارمش. تا خونه که میام فقط اشک می ریزم. چهار و نیم صبح می رسم خونه. به حسنا کمی شیر می دم و تا شش و نیم فکر می کنم. اصلا پلک روی هم نمی زارم. استرس شدیدی دارم. ساعت 7 صبح مامان رو با خاله پری می بریم بیمارستان. پزشک دستور بستری رو می ده و دوباره آزمایش تکرار می شه. هیچ پزشک متخصصی توی بیمارستان نیست و همه بیمارهای اورژانسی سر درگم هستن. می فرستنش سونوگرافی. پزشک سونوگرافی می نویسه که کلیه راست درصد ضایعه متوسط تا شدید و کلیه چپ خفیف تا متوسط است. مثانه هم خالی است. ساعت 11 صبح متخصص داخلی میاد و مامان رو ویزیت می کنه. میگه کار من نیست و پزشک نفرولوژی و اورولوژی باید بیاد ویزیتش بکنه. با پزشک نفورولوژ (دکتر هادیان) تماس می گیرن و با ریلکسی خاصی می گه وقت ندارم شاید شب بتونم بیام ببینمش. آتیش می گیرم. اورولوژ هم نمیاد. دیگه قاطی می کنم. با دکتر متخصص داخلی که صحبت می کنم پیشنهاد می دم که ببریمش تهران و میگه صد درصد همین کار رو بکنید اگر اینجا به کلیه هاش دست بزنن ممکنه دیگه اونجا قبولش نکنن. با رضایت شخصی می رم کارهای ترخیص مامان رو انجام بدم، ه کاری می کنم از برگه های پرونده چیز خاصی بهم نمی دن. چون توش نوشته که دکتر نفورولوز گفته نمیام. فقط برگه خلاصه پرونده رو می دن. کپی می گیرم و حین برگشتن برگه رو می خونم. توی اقدامات اولیه نوشتن که براش آمپول سفتریکسون توی سرم تزریق کردن. دیگه حسابی آتیش می گیرم. از ساعت 7 صبح هیچ کاری برای مامان نکردن. حالا توی اقدامات واسه خودشون هر چیزی خواستن نوشتن. پزشک و پرستار و سوپروایزر و همه رو به باد انتقاد می گیرم و بهشون می گم که شما هیچی حالیتون نیست. فقط بلدید دروغ بنویسید، چکاری واسه بیمار من انجام دادی که توی خلاصه پرونده این رو نوشتید. پزشک انترن با پررویی می گه اشکال نداره حالا بده خطش بزنم. هیشکی دیگه توی استیشن پرستاری نمی مونه هرکسی یه گوشه ای قایم شده، همه مریضها جمع شدن و ما رو نگاه می کنن. به پزشک انترن می گم اگه تو تازه داری دوره انترنی رو می گذرونی من خودم پزشک هستم (همچین این رو با صلابت می گم که خودم هم برای ثانیه ای باور می کنم) این حرف رو که می زنم همه چشمهاشون گرد می شه و بهشون م گن که شکایتشون رو می کنم. مامان رو برمی دارم و بدون اینکه حتی به پذیرش و واحد ترخیص برم و پولی بدم مامان رو میارم خونه. خان دای رضا شاکی حسابی که چرا مامان رو ترخیص کردی. خانم پسر عمو که توی بخشدیالیز کار می کنه گفته باید دیالیز بشه. بهش می گم مامان کاندید دیالیز نیست، اما توی گوشش نمی ره. داد و بیداد میکنه. ساعت 2 ظهر مامان رو می برن تهران و من می مونم حسرت به دل و درمونده. اشک رهام نمی کنه. تا ساعت 10 شب یک ریز گریه می کنم. توی این گیر و ویر دفترچه بیمه مامان جونی هم گم می شه. حسنا هم پابپای من گریه می کنه و بدقلق می شه. ساعت 11 شب خاله مهوش و خاله نسرین با ماهی و سماق و سمنو و... میان برام یه سفره هفت سین می چینن و می رن. شما هم ذوق زده می شید که عمو نوروز میخواد بیاد خونمون. برای عید هیچی نخریدم. حتی گوشت و میوه.

شنبه 1394/1/1 ساعت 1 صبح

تلفنی با خاله پری در تماسم. 5 دقیقه ای یکبار با هم صحبت می کنیم. اورژانس بیمارستان امام حسین (جایی که می ره رادیوتراپی) مامان رو پذیرش کرده اما می گه متخصص نداریم. باید بره بیمارستان لبافی یا هاشمی نژاد. با همه بیمارستانها، لبافی، هاشمی، آتیه، بقیه الله، امام و ... من صحبت میکنم و همه یک حرف می زنن متخصص ندارن. بیمار باید بمونه تا بعد از تعطیلات. مملکت ما داریم. بیماری که هر لحظه ممکنه بره کما باید 15 روز بمونه تا پزشک از تعطیلات برگرده. ساعت 4 صبح خاله پری می گهکه خان دایی رضا با بیمارستان امام حسین دعوا کرده و با رضایت شخصی مامان رو ترخیص کردیم. بیمارستان لبافی و هاشمی هم قبولش نمی کنن. می برن اورژانس شهدای تجریش و اونجا پذیرش می شه. اما باز هم کاری براش نمی کنن. می گن باید بره بیمارستان امام خمینی ما پزشک نداریم. ساعت 6 صبح خاله پزی تلفن می زنه و میگه با این پزشک صحبت بکن و جواب سی تی اسکن مامان رو براش بخون. الان دقیقا 48 ساعته که خواب به چشمم نرفته. یک قطره شیر هم واسه حسنا ندارم. اونقدر سینه بدون شیر رو میک زده که زخم شده. ساعت هشت صبح می رم که واسه مامان دفترچه بگیرم. تا ساعت 9 می مونم که کشیک اون روز بیاد. وقتی براش توضیح می دم با خونسردی خاصی می گه باید اول جریمه بریزی به حساب بیمه که دفترچه گم شده بعد بیای برات صادر بکنم. بهش می گم الان بانکها تعطیله کارت شناسایی می زارم موقعیت من اورژانسی هست. با چقدر منت قبول می کنه که کارت شناسایی رو بگیره. وقتی می زنه برای دفترچه می گه نمی تونم بهتون بدم  بیمه بهمن و اسفند واریز نشده سیستم اجازه چاپ نمی ده. می دونم که دروغ می گه و میخواد اذیت بکنه. بهشمیگم مادر من بیمه برادم هست. ایشون کارند رسمی هستند. روز مزد که نیست بیمه اش مشکل داشته باشه. اما قبول نمی کنه. عمو محمود به شوهر مدیر کل تامین اجتماعی تلفن می نه و مشکل رو براش توضیح می ده. مسئول درآمد میاد و تایید می کنه که اداره لیست بیمه رو نفرستاده. مسئول امور مالی اداره می گه که لیست رو اینترنتی فرستاده. خودش هم تشریف برده مشهد. حسابی به هم ریخته ام. صورتم پف کرده و چشمهام جایی رو نمی بینه. خاله پری تلفن می زنه و می گه که مامان رو پذیرش کردن و پزشک متخصص اومده. خان دایی به دو تا از نماینده های خرم آباد تلفن زده و جریان رو گفته اونها هم با رئیس بیمارستان شهدای تجریش تماس گرفتن. از طرفی دیگه نگهبان بیمارستان که می بینه خان دایی داره با تلفن لری صحبت می کنه و همشهری هست ازش مشکل رو می پرسه و به خان دایی می گه الان پزشک اورولوژ اومده بیمارستان من براتون میارمش. (خدا پدر نگهبان رو بیامرزه که حرفش از همه کارکنان بیمارستان با ارزش تر بود) خلاصه پزشک میاد و دستور بستری مامان رو می ده که ببرنش بخش. پزشک رادیولوژ و اورولوژ هم میان و مامان رو آماده نفروستومی می کنن.

من خسته و ست از پا دراز تر از بیمه بیرون اومدم. یک راست رفتم قبرستون. آخه مراسم نوعید خاله بزرگ بود. اونجا حسابی واسه خودم زار زدم. عمو محمود هم پا به پای من گریه می کرد. ظهر با اصرار خاله غزال رفتم خونه خاله بزرگ. اونجا هم حسابی گریه کردم. خاله پری تلفن زد و گفت که مامان رو جراحی کردن و الان حالش بهتره. گفت که پزشک گفته اصلا کلیه چپ هیچ مشکلی نداره. کمی خیالم راحت شد. عصر اومدیم خونه خودمون. دیگه چشمهام جایی رو نمی دید. ساعت 10 شب دیگه نمی تونستم بشینم.

یکشنبه 1394/1/2

دوباره ساعت 9 صبح رفتم بیمه. مسئول امور مالی اداره گفته بود که لیست ها رو فرستاده. دوباره مسئول درآمد اومد ولی اینبار هم لیستی نبود. حسابی به هم ریخته بودم. بنده خدا هم خودش ناراحت بود. با مسئولیت خودش واسه خان دایی یک لیست یک نفره ثبت کد. از مسئول مافوق تلفنی رمز رو گرفت و تایید کرد که تونستم دفتچره مامان جونی رو بگیرم. خیلی ازشتشکر کردم و از خدا براش بهترین ها رو خواستم. دفترچه رو دادم راننده اتوبوس برد که شب برسه به دستشون. توی این مدت قرار بود زندایی بره تهران. اما خاله پری قبول نمیکرد. همه به من تلفن می زدن. خاله پری می گفت اگر کسی بیاد تهان من بر می گیردم. دایی رضا می گفت زن و بچه هاش باید حتما برن. مامان می گفت کسی رو نمی خواد توی این وضعیت ببینه. من شده بودم کیسه بوکس همه.این همه اسرتس رو تحمل کردن و نتیجه این شد که دیگه الان یک قطره شیر واسه حسنا ندارم. دیگه کامل شیر خشک می خوره.

امروز پنج شنبه 1394/1/6

دیروز و امروز اومدم اداره. خبری نبود اما از خونه موندن بهتر بود. امروز هم مراسم چهلم خاله بزرگه. 

بهترین شعر امسال نوروز این بود:

                  بر سفره هفت سین نشستن نیکوست

                                                 هم سنبل و سیب و دود و کندر خوشبوست

                   افسوس که هر سفره کنارش خالیست

                                                 از پاره دلی گمشده یا همدم و دوست




[ موضوع : روز شمار ني ني]
تاريخ : 6 / 1 / 1394 | 10:19 | نویسنده : مادر خانومي |

امروز بیست و هفتم اسفندماه 1393 هست. حال و روزم اصلا خوب نیست. بهاری نمی بینم. روزهایم پر از استرس و نگرانی است. مامان جونی رادیوتراپی رو شروع کرده و باید شیمی درمانی هم انجام بده. اصلا دوست ندارم این اتفاق بیفته و اذیت بشه اما کاری هم از دستم برنمیاد. چون می دونم شیمی و درمانی و ادیوتراپی بیمار رو از اونی که هست بدتر می کنه.

شما هم روزبروز بزرگتر می شید و کارهاتون شیرین تر می شه.

حسنا خانم شمارش رو یاد گرفته و تا چهار می شمره. یک، دو، سه، سه ، دو، چار.

امیر حسین به مامان جونی می گه مامان جونی خودمون می بریمت تهران. این حرف آتیش به دلم می زنه که تو هم می دونه مامان جونی نیاز به همراه داره. 

این روزها حسابی افسرده ام و اصلا دستم به هیچ کاری نمی ره. حتی حوصله اداره رفتن رو هم ندارم. روز دوشنبه که اداره نرفتم بابا با اصرار بردمون پرورش ماهی . اونجا حسابی با ماهیها بازی کردید و لذت بردید.

دلم فقط یه آرامش می خواد در کنار مامانم. اما دست نیافتنی است.




[ موضوع : روز شمار ني ني]
تاريخ : 27 / 12 / 1393 | 13:09 | نویسنده : مادر خانومي |

این روزها اصلا خوب نیستم. فقط اومدم براتون بنویسم. یک هفته درگیر کارهای مامان جونی بودیم. توی این تهرون بی در و پیکر نمی دونم صبحم چطوری شب می شد. مامان جونی بد تر از اونی هست که فکر می کردم. براش رادیوتراپی فعلا تجویز کردن.

چهارشنبه خواب دیدم خاله بزرگ مرده. به خاله پری که گفتم گفت که عمرش رو دوباره نوشتن. خواب زن چپه. چهارشنبه شب بدون هیچ تصمیم قبلی به خرم اباد برگشتیم. ساعت 6 صبح رسیدیم. خسته بودم خوابیدم. ساعت 9 خاله پری تماس و گرفت و گفت که خاله بزرگ مرده.

حال و روز خوبی اصلا ندارم. 

خدایا قسمت می دهم به حرمت قلبهای شکسته همه مسلمین. همه بیماران را شفا بده و مرگ را بر همه بندگانت آسان نما.




[ موضوع : روز شمار ني ني]
تاريخ : 2 / 12 / 1393 | 8:41 | نویسنده : مادر خانومي |

می دونم خیلی وقته چیزی براتون ننوشتم. چون اصلا روحیه و حال خوبی ندارم. مشکلات هزار تا شدن. همه دست به دست هم دادند و دارند داغونم می کنم. اما شما نوگلهای من فارغ از هر دغدغه و خیالی بزرگ می شید و رشد می کنید . تنها شیرین زبونی های گاه و بیگاه شماست که کمی لبخند روی لبمون می زاره.

اولین اتفاق خیلی بد سکته مغزی بسیار وسیع خاله بزرگ بود که روز 11 بهمن اتفاق افتاد. در کمال ناباوری این اتفاق افتاد و فعلا همه منتظر هستیم تا ببینیم خدا چه خواهد. در حال حاضر فلج کامل از ناحیه پا هستند. بینایی شون فقط واکنش به نور هست و ماهیچه های قسمت مری و گلو فلج شده و قدرت بلع هم ندارند. فعلا هم که آی سی یو بستری شده.

قبلا براتون درمورد مامان جونی نوشته بودم که یه مشکل براش پیش اومده و فعلا درگیرش هستیم. با اصرار زیاد با خاله مهوش فرستادیمش تهران که بره دکترهای اونجا هم چک بکنند که خیالمون راحت بشه. اما متاسفانه جواب دکتر ها اصلا خوب نبوده و مجبور شدن تیکه برداری بکنن و مامان جونی مشکوک به سرطان هست. حالا همه روزهام و شبهام سیاه و تیره شده، اصلا نمی تونم باور بکنم که دارم مامان جونی رو از دست می دم. دلم حسابی گرفته دیشب رفتم خونه خاله بزرگ و دخترهای خاله بزرگ حسابی گریه کردم که کمی سبک بشم اما باز هم سبک نشدم. مامان جونی هم ساعت 4 صبح رسید خرم آباد تا جواب تیکه برداری بیاد. 

تمام روزهام غرق شدم توی خاطرات گذشته. مرگ بابا حجت و اینکه هنوز بعد از 18 سال نتونستم هضمش بکنم. حالا نبود مامان جونی رو چطوری باید تحمل بکنم. دیگه جایی رو نداریم بریم، تمام مهمونی و گردش و تفریح و خوشحالیمون خونه مامان جونی سپری می شد هفته ای حداقل 5 روز اونجا بودیم و با تمام وجود استشمامش می کردم. حالا باید چیکار بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عروسی دایی مهدی همچنان درگیر و دار مردن های اطرافیان گره خورده و بقول خودمون چله گرفته اش.

پسر عمه خاله پریسا نیروی انتظامی هست و توی درگیری با اشرار توی استان خوزستان کشته شده. حالا شما دو تا به هرکسی می رسید میگید قاچاقچیها پسر عمه خاله پریسا رو با تیر زدن تو چشمش و کشتنش.

حسنا خانم که حسابی شیطون شده. بابا، ماما، مه مه، دادا، هاپوف تام (اسم زندایی تیام) رو یاد گرفته و با این چند کلمه صحبت می کنه. خونه خاله بزرگ صدای موسیقی مرحوم مرتضی پاشایی (جاده یکطرفه) میاد. حسنا شروع می کنه به خوندن آواز باهاش، صدا رو که قطع می کنن گریه می کنه و صدا رو می خواد دوباره که می شنوه شروع می کنه باهاش به آواز خوندن.

خاله مهرنوش صدا می زنه الهام.... الهام.... الهام.... حسنا بهش می گه تام...تام... (یعنی تیام رو صدا بزن) هنوز خانمی هیچ دندونی نداره. از مبل ها و دیوار ها دست می گیره و بلند می شه حدود چند ثانیه هم روی پاهاش می مونه ولی باز می افته.

امیر حسین می خواد بره دستشویی شلوارش رو جلوی همه پایین میاره. بهش می گم خجالت بکش کسی نباید تورو ببینه. با اون خنده و قشنگش می گه مگه نگفتی مامان ها عیب نداره شوشول پسرشون رو ببینن؟ می گم خوب آره. میگه خوب گلسه نیگا نکنه فقط خودت نگاه بکن من دوست دارم شوشولم رو ببینی چقدر قشنگهقه قهه

یگ بچه ها واسه خاله بزرگ و مامان جویی دعا بکنید. امیر علی زیر لب یه چیزهایی می گه و بعد می گه مامان من دعا کردم. امیر حسین میگه: محمد را ندیدم، دینش را برگزیدم، صلی علی محمد صلوات بر محمد. مامان منم براشون دعا کردم.سوال

از همه دوستای خوب التمس دعا دارم اول برای شفای همه بیمارها بعد شفای مادر و خاله من




[ موضوع : روز شمار ني ني]
تاريخ : 15 / 11 / 1393 | 11:51 | نویسنده : مادر خانومي |

ماه صفر بالاخره تموم شد و بسلامتی ماه ربیع الاول اومد. روزهامون خدا رو شکر با شادی و خوشی سپری می شه. نی نی ن عمو بالاخره دنیا اومد. آقا محمد گل ولی سینه مامانش رو نمی گیره و دو سه روز اول رو من بهش شیر دادم. حالا همه صداشون دراومده که تو به محمد شیر دادی که در آینده حسنا و محمد با هم ازدواج نکنند.عینکگریهشیطان حالا انگار حسنا بدون شوهر مونده. نمی دونن که من اصلا به ازدواج فامیلی علاقه ندارم. خودم چه خیری ازشون دیدم که حالا حسنا رو بدم به پسر عموش. وقتی داشتم به محمد کوچولو شیر می دادم حسنا دائم جیغ می زد و می خواست خودش رو بندازه توی بغل من. قربونش برم که حس حسادتش گل کرده.

حسنا خانم عاشق تبلیغ تلویزیونه. بخصوص تبلیغ بالا بالا و شعذ نقاشی نقاشی. به محض اینکه تبلیغات شروع می شه میخ تلویزیون می شه. قربونش برم هنوز دندونی نداه اما بابا رو واضح می گه به من هم ماما م گه وقتی ظهر می رم خونه چهار دست و پا میاد و میگه ماما ممه و من می خورمش. بعد می رم سر وقت پسرها و ون جیغ زدنش شروع می شه که یه بازی تلقی اش می کنه.

چند وقتی براتون شروع کردم به بافتنی. یه بلوز و سارافون خوشگل واسه حسنا بافتم. واسه شما هم دارم ژاکت می بافم عکسشون رو براتون می زارم. 

توی صحبت هام می گم بابا مرد خونه هست و باید به حرفش گوش بدیم.  امیر حسین می گه پس ما کی تو هستیم؟؟؟؟؟ می گم شما هم گل پسرهای من توی خونه هستید. حسنا هم دختر خونه است. اگر قبول بکنید منم مامان خونه هستم. هر دو تاشون یه لبخند موذیانه روی لبشون می شینه.

دور میدون شقایق خیمه حادثه عاشورا برقراره و توی این دو ماه محرم و صفر مردم بازدید می کردند. هر وقت می خوایم بریم خونه مامان جونی امیر حسین می گه بابا از دور میدون امام حسین علیک سلام می فرماید برو.

حسابی شیطنت می کنید و باعث می شه که شکایتتون رو به بابا بکنم و بابا هم حسابی دعواتون می کنه. بعد خودش عذاب وجدان می گیره و تصمیم می گیره که شما رو ببریم شهر بازی. بعدش هم که پیتزا خورون روی شاخشه. توی پیتزای امیر حسین م گه مامان بگو نوشابه سفارشیمون رو هم بیاره.

شهربازی رنگین کمان

 

تلویزیون نگاه کردن حسنا (کارتون شمشاد شجاع)




[ موضوع : روز شمار ني ني]
تاريخ : 7 / 10 / 1393 | 10:08 | نویسنده : مادر خانومي |

عزیزای دلم. خیلی وقته براتون چیزی ننوشتم. واقعا تنبلی کردم. با اینکه توی اداره خیلی وقت دارم ولی نمی دونم چرا براتون نمی نویسم. روزهامون کما بیش می گذره و من هر روز عصبی تر و پرخاشگر تر می شم. اصلا نمی تونم خودم رو کنترل بکنم. امیر حسین رونزبروز شیطون تر و گستاخ تر می شه. دیگه اصلا حرف گوش نمی ده و این آزارم می ده. همیشه از بچه ای که حرف گوش نمی ده بیزار بودم. حالا یکیش گیر خودم افتاده. 

در یخچالمون که مثل در کاروانسرا همیشه بازه. اگر بسته باشه باید تعجب کرد. مصرف رب گوجه که سرسام آور بالا رفته و تازه فهمیدم که امیر حسین با رب گوجه از خودش حسابی پذیرایی می کنه. بعد از هر بار که کار بدی انجام میده میاد میگه مامان ببخشید دیگه کار بد نمی کنم. امیر حسین یک سری حرف های بد رو یاد گرفته که دائم تکرارشون می کنه، آشغال، نفهم، عوضی، چی گن (منظور از بدی است) نه تنبیه و نه تشویق سر به راهش نمی کنه. امیر علی با سیاست تمام کارهاش رو پیش می بره و حسابی فیلم بازی می کنه. امیر حسین رو کتک می زنه، موهاش رو می کشه (امیر حسین اصلا گریه نمی کنه) و بلافاصله کنار می کشه، تا امیر حسین مقابله به مثل می کنه صدای گریه اش زمین و زمان رو به هم می ریزه. 

حسنا خانم هم که روبروز بزرگتر و شیطون تر می شه. هنوز دندونی نداره و فکر می کنم بعد از یکسالی دندون دار بشه.

روز اول صفر شوهر عمه خاله مهرنوش فوت کرد. یه مرگ غیر قابل باور و پیش بینی نشده بود. خیلی ناراحت شدم و توی مراسمش گریه کردم. دست خودم نبود. مرد بسیار شیرف و مهربانی بود.

بالاخره کفی های کفشتون آماده شد و بیمارستان مدائن برامون ارسالش کرد برای ه کدومتون کفشی دو سایز بزرگتر از سایز خودتون خریدم که کفی ها توی اون جا بگیره. باید روزی 8 ساعت بپوشید و ورزی هم بکنید. اما امیر حسین هیچکدوم از این کارها رو انجام نمی ده. دو جفت کفش هم برای خیابون رفتن خریدم که خودتون انتخاب کردید. با رنگ دوچرخه هاتون ست کردید.

موقع غذا خوردن حسنا، توی گلوش گیر می کنه و به سرفه می افته امیر علی با لحن تند و با لهجه لری می گه: الهام!!!!! گیسِت دِرِمیه (دو اصطلاح گیس بریده و خونه خراب رو قاطی کرده) دختره خفه کردی.

بالاخره خاله مهوش رو یه روز بریدم بازار و النگوهای حسنا رو خرید. خودش و داداش محمد قول داده بودن که اگر داداش محمد بره سر کار هر کدومشون برای حسنا یک النگو بخرن. بعد از 8 ماه بالاخره موفق شدیم وادارش بکنیم براش النگو بخرن.

یکی از دوستهای بابا رو توی خیابون می بینیم و سوارش می کنیم. شما شروع می کنی به حرف زدن:

* من امیر علی هستم داداش بزرگه اینم امیر حسین داداش بلنده است

- به به چه پسرهای خوبی هستید.

* بچه داری؟ اسم بچه هات چیه؟

- سه تا دختر دارم. راحله و فاطمه و راحیل. دوماد من می شی؟

* امیر حسین : فعلا معلوم نیست.

قه قهه

ماشینی که داشتیم یه آردی سبز رنگ بود که من و بابا خیلی باهاش خاطره داشتیم. ماشین اولمون پی کی بود که باهاش همه جا رفتیم. حتی ماه عسل مشهد. ماشین دوممون پراید بود. چندان ازشراضی نبودیم. ماشین سوممون آردی بود که خیلی باهاش مسافرت می رفتیم. ماشین خوش رکاب و خوبی بود. اما دیگه کم کم داشت توی خرج می افتاد. واسه همین تصمیم گرفتیم عوضش بکنیم. وقتی اسم فروش ماشین رو میاودیم امیر حسین گریه می کرد که من دوتس ندارم ماشین رو بفروشیم. همین ماشین رو دوست دارم. پژو 405 نقره ای خریدیم. واسه اینکه امیر حسین گیر نده گفتیم که این همون ماشینه فقط بابا برده ماشین رو رنگ آمیزی کرده. صندلی هاش رو هم عوض کرده. خلاصه تونستیم اینجوری سرت کلاه بزاریم پسر ساده و زود باور من.




[ موضوع : روز شمار ني ني]
تاريخ : 20 / 9 / 1393 | 11:16 | نویسنده : مادر خانومي |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد