نامه هايي براي ماندگاري

نامه هايي براي ماندگاري

مي نويسم براي فرزندانم تا بخوانند در سالهاي بعد روز شمار عمرشان را

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

در تاريخ 4 مهر 1389 دو نوگل زيباي خالق هستي، امير علي و امير حسين چشم به اين جهان گشودند و باران لبخندشان را به روي صورتمان پاشيدند. سپاس خداوند بزرگي كه دو فرشته زيباي خود را برايمان زميني كرد تا روزهاي سردمان را گرما بخشند. حسنای عزیزم در اوج ناباوری که یک معجزه بود در تاریخ ۱۲فروردین۱۳۹۳ در آغوشم جای گرفت.
dokhtarelor1356@yahoo.com

موضوعات

روز شمار ني ني

بخوانید بدانید

پیوند ها

مدرسه مامان ها

تارا و باربد عزیزای دل مامان و بابا

فرشته های ناز زندگی ما

1 قل و 2 قل ما

مهرزاد

دوقلوهای ناز مامان

بچه های فروردینی ما

پارسا عزیز دل مامان و بابا

بزرگ مرد كوچك، زكريا

شاهزاده هاي رويامون

بي همتا

ماني... تنها بهانه زيستن

پسرك شيطون

دو قلوهاي من كيارش و كيانا

شيرين تر از آب نبات

امير مهدي

دخترم نوژا

حسین و حسام دقلوهای ناز

دختر طلایی مامان الینا

آرشیدا قند عسل مامان

مطالب اخير

دلتنگی های من

روزانه های من و حسنا

تابستانه

کاش زمان ثابت بماند

از دست رفته ها

کارتون

پلاسکو

قلبی در کنار خدا آرام گرفت

شیطنت های شما

موزه یا کوزه

نقاشی

روزانه های ما

روزهای پاییزی

تولدتون مبارک

اولین روز مدرسه

روزمرگی ها

بازگشتی نو

انا لله و انا الیه راجعون 2

عیدانه

انالله و انا الیه راجعون

پیوند های روزانه

مدرسه مامان ها

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 60 نفر
بازديدهاي ديروز : 76 نفر
بازدید هفته قبل : 224 نفر
كل بازديدها : 92386 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

خوش آمديد

به روز شمار زندگی عزیزانم خوش آمدید.

 

 

اولین روز تولد

موضوع :

2 / 3 / 1393 |

دلتنگی های من

عزیزای مامان، نفسم به نفستان بند است وقتی می بینم لبخندهای شیرینتان از روی صورتتان هیچ وقت محو نمی شود.

فرزندانم، دلبندان عزیزتر از جانم  از ملالتهای این روزهای مادری ام برایتان میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان شما بدوم و دستتان را بگیرم تا زمین نخورید. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیید، به پاهایم آویزان میشوید و آن قدر نق میزنید تا بغلتان کنم، تا آرام شوید. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترستان دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوتان  آن را بشکند و یا دستتان بسوزد. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنتان را میبینم که غذایتان را نمیخورید و من کلافه میشوم . هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها شما را در آغوش کشیدم و خدا را شکر کردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد... شما روزی آنقدر بزرگ خواهید شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوید و آنقدر پاهایتان قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوید و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا شما از راه بیایید و من یک فنجان چای تازه دم برایتان بیاورم و به حرفهایتان با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به ان اتاق بروم و خانه ای را که شما در آن نیستید تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن شما را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که شما بزرگ میشوید، شاید آن روز دیگر جیغ نزنید، بلند نخندید، همه چیز را به هم نریزید... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم.

 

کلاس ژیمناستکی دوقلوها به پایان ترم رسید و 96/6/23 آخرین روز بود. تلاش شما برای انجام حرکات ورزشی ستودنی بود و الحق که بهترین بودید. کسب و مدال و لوح تقدیر برایتان بسیار شیرین بود . در این میان حسنا خانم هم از جایزه بی نصیب نماند.

شیرین زبونی گل پسرها داره بیشتر میشه، امیر حسین خان وابسته تر و خود دار تر از امیر علی هست، به سختی حرف دلش رو می زنه و فقط با خودم درد و دل می کنه، شب میگه مامان بیا پیشم بخواب، کنارش دراز می کشم و زیر چشمی نگاش می کنم، زیر لب شروع می کنه به خوندن چیزی بعد از اینکه خوندنش تموم میشه دستهاش رو به حالت دعا بالا میبره و بعد میخوابه. روز بعد ازش می پرسم امیر حسین شبها قبل از خواب دعا می خونی، با خجالت لبخندی تحویلم می ده و میگه سوره ناس رو می خونم که خواب های بد نبینم.

امیر علی به راحتی احساساتش رو بروز میده و ابایی ازشون نداره، آقا جون رو برای قندش و قلبش می برم دکتر و ساعت یازده شب میاییم خونه، امیر علی میاد کنارم میگه و مامان چرا همه اش آقا جون رو میبری دکتر، یه دفعه هم خوبه مامان سیما رو ببری دکتر که پاهاش درد می کنه. می پرسه که مامان چرا با عمه جون مریم صحبت نمیکنی، بهش میگم وقتی بزرگ شدی برات همه چیز رو خودم تعریف می کنم الان اصلا بهش فکر نکن، میگه عمو جواد و مامان سیما گفتن که عمه مریم منو خیلی دوست داشته و بغلم می گرفته، عمع مریم منو بزرگ کرده. (بازی با احساسات بچه) بهش می گم اگه دفعه بعد بهت اینو گفتن بهشون بگو پس چرا مامانم وقتی ما خیلی خیلی کوجولو بودیم برامون پرستار گرفت. سری تکون میده و دیگه حرفی نمی زنه.

دو سه هفته قبل مراسم خواستگاری و عقد عمه مریمتون بود اما بخاطر اینکه بینمون شکرآبه من نرفتم، آقای پدر هم نتونست من رو مجاب کنه که برم، به همین دلیل هم خودش نرفت.

حسنا خانم آدم فضایی شده

موضوع : روز شمار ني ني

26 / 6 / 1396 |

روزانه های من و حسنا

حسنا خانم میاد بغلم و میگه این چیه پشت چشمت، دست میکشم و میگم چیزی نیست، دوباره دست میکشه و میگه نمیدونی؟
من: نه نمی دونم
حسنا: ایندفعه بهت میگم ولی یادت نره به این میگن خط چشم


میاد میشینه روی شکمم و میگه چشماتو ببند، بعد انگشت دستش رو توی دهنش میکنه و با آب دهنش خیس میکنه و دوباره محکم میکشه پشت پلکم، با عصبانیت میگه: این خودکار هیچ وقت پاک نمیشه.

میگه مامان پی پی دارم، میبرمش دستشویی، میگه مامان بگو پی پی حسنا بیا
من: پی پی حسنا بیا
حسنا صداش رو کلفت میکنه: من نمیام کار دارم، مامان دوباره بگو پی پی حسنا بیا
من: پی پی حسنا بیا
حسنا صداش رو نازک میکنه و میگه من نمیتونم بیام، مامان بگو پی پی حسنا بیا
من: پی پی حسنا بیا
حسنا: گیر کردم نمی تونم بیام
از دستشویی میام بیرون و این ماجرا رو واسه آقای پدر و دوقلوها تعریف میکنم، از توی دستشویی داد می زنه میگه مامان در مورد خصوصی من با کسی صحبت نکن

موضوع :

12 / 6 / 1396 |

تابستانه

روزهاتون شاد شاد عزیزای دل مامان
تابستون و گرماش داره میره و گرمای وجود شما شادی بخش زندگی ماست.
حسنا:داداش تف د ریت
من: حسنا خانم این چه حرف زشتی بود که به داداش گفتی؟
حسنا: مامان شیطون دولم(گولم) زد بهم دوفت(گفت) به داداش بدو(بگو) تف د ریت
من: مگه بهت نگفتم وقتی شیطون میره تو جلدت باید بهش بگی شیطون برو، شیطون برو
حسنا: بهش دوفتم(گفتم) برو اما دوفت اول به دادش بدو (بگو) تف دریت تا بعد برم

دوقلوها از اول تابستون کلاس ژیمناستیک میرید و حسنا خانم باهاتون ورزش میکنه، صافی کف پای امیرعلی شده کابوس روزها و شبهام، با اینکه میدوم بجز کفی کفش هیچ درمونی نداره، اما آرام و قرار ندارم.
حسنا خانم هر شب بیدار میشه و باید بیاد پیش من بخوابه، تا صبح باید یه دستم گردنش باشه و دست دیگه ام رو توی بغلش میگیره.

موضوع :

9 / 6 / 1396 |

کاش زمان ثابت بماند

عزیزای دل مامان 

روزها می گذرند شما بزرگتر می شوید و من پیرتر، زمانی آرزو داشتم که زمان زودتر بگذرد و شما بزرگ شوید اما این روزها آرزو می کنم کاش می شد زمان را ثابت نگه داشت و شما با همه شیطنت هایتان در همین اندازه ثابت می ماندید. روز پنج شنبه یعد از کلاس ژیمناستیک بچه ها رفتم قبرستون. بین راه حسنا میگه مامان یه شرطی داره ما هم باهات بیایم!!!!! شرطش اینه وقتی می ریم اونجا فقط صلوات بخونی دیگه گریه نکنی. می دونم که گریه های روزها و شبهام خیلی روی روحیه تون تاثیر می زاره اما چکار باید بکنم، دل منم طاقت این همه غصه رو نداره و باید جایی خودم رو تخلیه کنم.

 

 

 

 

 

 

 

 


وقتی حسنا خانم دوچرخه بچه رو ازش میگیره و بعد بهش اجازه میشه بشینه پشت دوچرخه

 

 

 

 


برادرانه هایتان پایدار

 

 

 

 


یه روز خوب ، آب بازی پارک گل سرخ 13/5/1396

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


خواب حسنا خانم توی ماشین


اختراع ناخن مصنوعی توسط حسنا خانم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موضوع : روز شمار ني ني

15 / 5 / 1396 |

از دست رفته ها

عزیزای مامان، این چند وقت نتونستم براتون بنویسم. انگار که چیزی من رو گرفته بود و اجازه نوشتن نمی داد. امروز که دارم دوباره می نویسم 1396/5/7 روز شنبه هست و تازه با ربات تلگرام نی نی وبلاگ آشنا شدم.
توی این مدت اتفاقات زیادی افتاد شما روزبروز بزرگتر و عاقل تر شدید و من روز به روز پیرتر و فرسوده تر. روزهامون بدور از هیاهو و جنجال می گذره. دوقلو ها کلاس ژیمناستیک می رن و حسنا خانم هم زبون درازی زیادی می کنه. این روزها اتفاقات زیادی داره دور و برمون می افته از مرگ آتنا دختر 7 ساله ای که قربانی هوس یه نامرد شد تا مرگ بنیتای عزیز که بدست سارقیت خودرو افتاد و جون خودش رو از دست داد. امروز صبح شنیدم که پسری به اسم متین کوچولو طعمه گرگ شده و جونش رو از دست داده و من غمگینم بخاطر همه این اتفاقات. شما فعلا چیزی از این روزها نمی فهمید.


عید فطر 1396

 

 


عروسی خاله زینب

 

 

 

 

 

 

 

 


فارغ التحصیلی دوقلوها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

موضوع : روز شمار ني ني

7 / 5 / 1396 |

کارتون

حسابی شیطون و بلا شدید،  براتون یه هارد اکسترنال پر از کارتون آوردم، همه کارتون های قدیمی و جدید، کارتون حنا دختری در مزرعه داره پخش میشه، امیر حسین: مامان اسمش حناست یا کانا؟ اسمش حناس پسرم، امیر حسین: حنا مثه عرق نعنا

یکی. از کارتون ها پسر کوهستانه، پسری به اسم پپرو که به دنبال پدرش میگرده تا پیداش بکنه

گلنوش: امیر علی اسم این کیه

امیر علی: اسم کوچیکش!!!!!!!!!!! پپرو اما شاید اسم بزرگش پسر کوهستان باشه

حسنا: مامان پپرو دیگه ده سالش شده، بزرگ شده باید بره دنبال باباش بگرده، آقا شده

حسنا خانم این هفته خروسک گرفت حالش خیلی بد بود، میگه میخوام با خان دایی مهدی حرف بزنم، وقتی بهونه اش رو میگیره، فیلم ازش میگیرم و با خان داییش درد و دل میکنه، بعد براش از طریق تلگرام می فرستم، توی فبلم میگه. ، خان دایی ، خودش جواب میده بله، من خروسک گرفتم برام تخم مرغ سنگی و شیر کاکائو بخر بیار، عاشقتم، سه تا هم سرفه میکنه که خان دایی بفهمه خروسک گرفته

هفته پر جنب و جوشی داشتیم، خاله مهتاب رفت تهران و بچه ها اومدن پیش ما، خاله مهرنوش رفت ترکیه آیلین و خاله مهوش اومدن پیش ما، یه مهد کودک شده بودید، وقتی می خواستم بشقاب واستون بزارم اینجوری می شمردم 9 تا بچه، یه مامان بزرگ ، یه دایی و زندایی، یه مامان و بابا، حسابی بهتون خوش گذشت.

داداش رامتین آمیتیس رو اذیت کرد و و آمیتیس گریه کرد، حسنا می گه: مده (مگه) نمی دونی آجیت توچولوئه (کوچولوئه)، نباید اذیتش بتنی (بکنی). 

آرتمیس و آمیتیس که حرفشون میشه امیر علی به آرتمیس میگه تو هنوز نفهمیدی نباید با خواهرت اینطور صحبت بکنی بی تربیت؟؟؟؟؟

موضوع : روز شمار ني ني

20 / 11 / 1395 |

پلاسکو

روز سی ام دی ماه 1395 

ساختمان 17 طبقه پلاسکو در خیابان جمهوری تهران بر اثر آتش سوزی فرو ریخت و حدود 25 نفر رخ در نقاب خاک کشیدند. خیلی خبر سخت و ناگوار بود و تا 48 ساعت ذهن ما رو درگیر کرده بود.

شما بچه ها علاقه زیادی به دیدن به سریال کیمیا دارید، هر چی هم سعی می کنم شما رو منع بکنم نمی تونم. حسنا خانم که تمام شخصیتهای سریال رو می شناسه. با تاکسی سرویس می خوایم بریم خونه خاله پری، وقتی راننده مقصد رو می پرسه من می گم خیابان ساحلی می ریم کوچه آرش دوم. حسنا بلافاصله میگه منظورت آرش توی کیمیاست. من و راننده تاکسیخندونک

بچه ها همه دارن با هم بازی می کنن، مامان بازی و عراقی بازی، صدای گریه گلسا بلند میشه، یه جیغ وحشتناک میکشه و وسط گریه میگه مامان حسنا گازم گرفت. زن دایی میگه چرا دخترم رو گاز گرفتی؟ حسنا با قیافه ای درهم میاد ومیگه بی تربیت مشقهاشو ننوشته.  سوال (وسط بازی مشق کجا بود من نمی دونم)

روز پنج شنبه هفتم بهمن ها تولد دوقلوهای خاله مهتاب بود، حسابی بهتون خوش گذشت و بازی کردید. برای ما بزرگترها هم شب خوبی بود.

روز جمعه هشتم بهمن ماه برف سنگینی بارید ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم یه برف بازی حسابی.

 

موضوع : روز شمار ني ني,بخوانید بدانید

7 / 11 / 1395 |

قلبی در کنار خدا آرام گرفت

روز نوزدهم دی ماه سال 1395 ملت ایران یاری شفیق، مردی مقتدر و انسانی وارسته را از دست داد.

آیت اله اکبر هاشمی رفسنجانی بهرمانی، بزرگ مردی از ایران، امیرکبیر دوران انقلاب و پدر اصلاحات رخ در نقاب خاک کشید.

اولین رای ریاست جمهوری مامان برای آقای هاشمی بود. مردی که همیشه برایم اسطوره بود.

 

موضوع : بخوانید بدانید

25 / 10 / 1395 |

شیطنت های شما

خاله مهوش سه روز قبل از شب یلدا با یه ماشین تصادف کرد و همه اش درگیرش بودم. اصلا وقت نکردن برای شب یلداتون برنامه ریزی بکنم. خاله پری هم همون زمان عازم سفر کربلا بود، پنج شنبه بعد از شب یلدا هم مراسم سالگرد مامان جونی بود و باید یه تنه به همه کارها می رسیدم. خدا رو شکر همه کارها خوب پیش رفت.

حسنا با بند کیفم بازی می کنه و صحبت می کنه، چشمم مسیره دست حسنا و کیف رو نگاه می کنه، یه دفعه خودش با یه حالت خاصی میگه بشه ها بی دلیل نباید دس بزنن به تیف مامانشون (بچه ها بی دلیل نباید دست بزنن به کیف مامانشون)

ظهر می رم خونه و حسنا خوابه، از فرصت استفاده می کنم و پسرها رو می برم آرایشگاه و موهاشون رو کوتاه میکنمريال وقتی که بر می گردیم حسنا هنوز خوابه، نیم ساعت بعد از خواب بیدار میشه، تا چشمش رو باز می کنه دو تا دستش رو می زنه زیر چونه اش و رو به امیر علی میگه :"تو تی رفتی موهاتو توتاه تردی (تو کی رفتی موهاتو کوتاه کردی)"

حسنا می ره دستشویی: زن دایی چرا این دمپایی بزرگ هستند؟ برو واسه خودت یه دمپایی کوچیک بخر که وقتی من میام خونتون بتونم باهاشون برم دستشویی!!!!!

زن دایی بیا منو بشور پی پی کردم، ...... زن دایی تو نباید خصوصی منو ببینی، زشته متفکر

خاله پری واسه دوقلوها کامیون از کربلا آورده، البته سالی که مامان رفت کربلا یه دونه کامیون بزرگ آورد، آخه اون موقع مامان هنوز نی نی نداشت، بعد که دوقلوها دنیا اومدن مامان دیگه اون کامیون رو برداشت، هفته قبل که خاله پری می خواست بره کربلا مامان بهش گفت که اگر یه کامیون بزرگ دید بیاره، وقتی خاله پری اومد و کامیون رو آورد خیلی جالب بود، دقیقا همون کامیونی بود که مامان 7 سال پیش از کربلا آورده بود تازه رنگش هم قرمز بود، آبی رو امیر حسین برد و قرمز رو امیر علی.

گلسا داره در مورد شعله آبی و قرمز بخاری باهاتون صحبت میکنه، معایب شعله قرمز و مزایای شعله آبی رو توضیح می ده، آخرش میگه خوب بچه ها جون پس یاد گرفتید وقتی توی فوتبال هستیم باید پرسپولیسی باشیم، وقتی توی بخاری هستیم باید استقلالی باشیمخندونک

روز پنج شنبه 95/10/18  ظهر زود اومدم خونه، شما دو قلوها رو با خاله پریسا فرستادم پیش بابا.وضو گرفتم و نماز خوندم، وقتی نماز تموم شده بود حسنا خانم رژ لب مامان رو از کیف درآورده بود و واسه خودش رژ زده بود. بهش می گم چرا اینکار رو کردی، میگه آخه خانم شدم، مامان شدم، بزرگ شدم، باید رژ بزنم، موبایلم رو تو کیفم بزارم.

با خاله پری و خاله مهرنوش رفتیم قبرستون مراسم چهلم مامان بزرگ زن دایی مهسا. تازه رسیده بودیم که داداش کیارش تلفن زد و گفت پدر آقای بهاری مرده، از همونجا یک راست رفتیم خونه پدر آقای بهاری. سر راه حسنا رو دادم خاله پریسا، شما دوقلوها هم که با بابا رفته بودید. .قتی که بر گشتیم خان دایی مهدی اومد و حسنا رو برد، منم با خاطری آسوده رفتم بازار. شب هم شما دو قلوها رو بردم پارک رنگین کمان. جمعه هم که مراسم خاک سپاری بود، دوقلوها رفتید خونه آقا جون و حسنا دوباره رفت پیش خاله پریسا، غروب که برگشتیم معلوم بود که حسنا خیلی بهش خوش گذشته چون تا شب گریه می کرد و می گفت من خاله پریسام رو می خوام . الان آرمیتا(خواهر زاده خاله پریسا) خاله پریسا رو می بره واسه خودش. به بابای خاله پریسا گفته بود که آرمیتا رو از خونه بیرون بکن فقط من اینجا بمونم.

فرهنگ لغات حسنا

نمک: ملخ         تخم مرغ: توتو        پرتقال:پختلال         بزغاله: بغزاله       پاندای کونگ فو کار: پاندای تٌمته تار

موضوع : روز شمار ني ني

12 / 10 / 1395 |

موزه یا کوزه

ظهر که می رم خونه امیر حسین یه پاک کن مشکی بزرگ میاره و میگه این پاک کن جدیدمه. بهش می گم این رو از کجا آوردی؟ تو که پاک کن مشکی نداشتی؟ میگه از موزه آوردم. با تندی نگاهش می کنم (با خودم فکر می کنم امروز با مربی مهدشون رفتن موزه حیات وحش) و می گم شما نباید چیزی رو که از زمین می بینی برداری شاید این مال یه نفر دیگه بوده که گمش کرده و حتما میاد دنبالش. با حالتی حق به جانب میگه نه مال کسی نبوده، مال مامان جونی بوده از توی موزه پیداش کردم!!!!!!! میگم مامان جونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون که مرده ، اصلا مگه مامان جونی موزه رفته، با لبخند تمسخر آمیزی میگه، نه بابا از توی موزه که توی کابینت مامان جونی بود پیداش کردم، اون دو تا موزه آبی. تازه می فههم منظورش کوزه بوده نه موزه.

با همدیگه می ریم فروشگاه شیرین عسل خرید بکنیم. طبق معمول آدامس بایودنت برداشتید. حسنا دو تا از آدامس ها رو تند و تند میخوره و قورت میده، بهش میگم دیگه حق نداری آدامس بخوری، میگه: بابا شما و مامان از ماشین پیاده بشید برید تا دخترت آدامس هاش رو بخوره.

امیر حسین موقع فوتبال توی خونه زده گلدون یادگاری خاله مژگان رو شکسته ، منم باهاش قهر کردم و اصلا باهاش صحبت نکردم، شاید این تنبیهات بتونه کمی اون رو سربراه بکنه. اصلا حرف گوش نمی ده و فقط کارهای خودش رو میکنه، همیشه موقع لباس پوشیدن باید دائم بهش بگم امیر حسین  انجام بده. تصمیم دارم دیگه کاری باهاش نداشته باشم.

ظهر سه شنبه 25 ابان می رم خونه، امیر حسین دوباره با سر باند پیچی میاد جلوم. باز هم سرش شکسته. گلسا بهشون گفته بریم توی طاقچه میوه پرت بکنیم توی کوچه، امیر حسین که پریده بره بالا، پنجره باز بوده سرش خورده توی پنجره، درب پنجره هم از لولا کنده شده. با این اتفاق زن دایی و خان دایی رضا میان طبقه بالا، حسنا خانم هر چی از دهنش درمیاد نثار زن دایی و خان دایی رضا میکنه، که دخترتون بی تربیته، شما همش میگید حسنا بوده، دارم بهتون می گم دفعه آخرتون باشه، با این دختر بی تربیتتون و ...... حسابی حق داداشش رو میگره.

چهارشنبه که میرم خونه حسنا خانم پکر و ناراحته، خاله پریسا میگه از صبح حموم رفته و آماده شده که خان دایی مهدی بیاد ببرش پیش زندایی مهسا. چون لاک هاش پاک شده و فقط زن دایی مهسا میتونه براش لاک بزنه، باید با تاکسی سرویس ببریمش پیش زن دایی مهسا.

دوباره لکنت حسنا خانم شروع شده، فراز و فرود زیادی داریه، دیگه نمی دونم چکارش بکنم. به رختخواب هم میگه "بخواب"

دیشب حالم خیلی گرفته بود، آروم آروم توی آشپزخونه گریه می کردم، صدای در اومد و بچه ها رفتن طبقه پایین، چند دقیقه بعد خان دایی رضا اومده بالا میگه مامان الهام چرا داری گریه می کنی؟ حسنا اومده میگه مامانم داره گریه می کنه.

موضوع : روز شمار ني ني

23 / 8 / 1395 |

نقاشی

هفته گذشته هفته شلوغی بود. زن دایی با مامان شهین رفت تهران که زانوی پای راستش رو عمل بکنه، گلنوش و گلسا پیش ما موندن، حسابی شلوغ بودیم و خوش می گذشت، کودکانه هایتان رنگ زیبایی داشت گاهی جنگ و جدل بود و گاهی مهر و عاطفه. الحمدلله لکنت حسنا کاملا برطرف شده و دیگه مشکلی نداره. شیرین زبونی هاش دوباره شروع شده.

امیر حسین میگه مامان تبلتم رو می دی بازی بکنم؟

- نه

چرا؟

- قانون خونه ما میگه تبلت فقط پنج شنبه ها

پس خودم یه تلبت درست می کنم.

اینم میشه نقاشی تبلت امیر حسین. از همه جالبترش نماد share it و نوشتن مارک تبلت یعنی lenovo هست.

مربی بچه ها رو توی خیابون می بینم. احوالشون رو می پرسم، میگه روز شنبه در مورد حیوانات اهلی صحبت کردیم، روز یکشنبه براشون دوباره تکرار کردم، امیر علی بهم گفته خانم اینا تکراریه، یه مبحث جدید رو شروع بکن.

امیر علی: مامان می دونی شتر لاما چیه؟

نه نمی دونم عزیزم.

_ شتری که کوهان نداره، تازه بوی بدی هم از خودش بیرون میده؟

چه جالب!!!!!

- مثه راسو که بوی بدی داره.

موضوع : روز شمار ني ني

16 / 8 / 1395 |

روزانه های ما

قند عسل های مامان روزهاتون شاد شاد و ایام به کامتون باشه.

الحمدلله لکنت زبان حسنا خوب شد، این لکنت تا پنج شنبه شب 29 مهر ماه ادامه داشت، هفته آخر شدت بسیاری پیدا کرده بود، جمعه صبح که از خواب بیدار شدیم، اصلا لکنتی در صحبت کردن حسنا خانم وجود نداشت. خدا رو شکر که این مشکل به یکباره رفع شد. حالا شیرین زبونی حسنا شروع شده. به انار می گه "اندور" و وقتی می خوره و صورتش قرمز میشه میگه مامان صورتم آلبالویی شده.شما دو وروجک هم که حسابی سرگرم مدرسه شدید،خیلی خوشحالم که به راحتی در این مقطع از زندگی تون که جدایی از خونه و مامان بود پیروز شدید. مربی تون حسابی دوستتون داره و خیلی از تون راضیه، هر وقت میام مدرسه تون تعریف شما دو فرشته رو میکنه و میگه خیلی مودب هستید و من خوشحال از اینکه تونستم شما رو تا این مرحله برسونم. البته به نظر خودم هم شما جز بچه های مودب هستید. تنها حرف زشتی که به هم می زنید "بی تربیت"، "دیگه دوست ندارم"، و گاهی وقتها که چشم من رو دور می بینید "آشغال و عوضی" هست. زیاد برای این حرفهای زشت واکنش نشون نمی دم چون می دونم شما می تونید خودتون رو کنترل بکنید ما آدم بزرگها هم فحش های خیلی بدی رو بلدیم اما هیچوقت به زبون نمی آریم، شما هم دقیقا همینطور هستید همینکه می تونید خودتون رو کنترل بکنید برام کافیه. اما حسنا خانم وقتی حرف زشتی رو می زنه بلافاصله واکنش نشون می دم "کفافت (کثافت)، نفهم، تف د ریت، آشغال، عوضی، بیشعور" 

حسنا خانم و امیر حسین دو تایی با هم از این ویروس هوای پاییز گرفتید و استفراغ که درمانش فقط یه آمپول ویتامین ب6 بود. 

بابایی تصمیم گرفته که یه فست فود بزنه، الان درگیر خرید وسایل هست، انشاله توی این کار موفق باشه. شما هم که از همین الان آماده شدید واسه ساندویچ خوردن.

موضوع : روز شمار ني ني

9 / 8 / 1395 |

روزهای پاییزی

این روزها به سرعت برق و باد سپری می شن. حسنا خانم لکنت زبان گرفته، نمی دونم چرا بچه های من همه دچار لکنت شدن، شاید بخاطر اینه که خیلی زود حرف زدن رو شروع کردن. به هر حال در حال دست و پنجه نرم کردن با لکنت حسنا خانم هستیم.

امیر حسین و امیر علی طبق معمول شیطنت دارن. یکی از روزها که داشتم (دوشنبه 5 مهر) شام رو اماده می کردم طبق معمول شما دو تا وروجک با هم کشتی می گرفتید، صدای گریه امیر حسین توی گوشم پیچید که گفت آی سرم داداش بی تربیت. مثل همیشه بی خیال شدم. داداش کیانوش اومد ببینه چی شده که صدا زد خاله الهام بیا ببین امیر حسین، امیر حسین غرق در خون بود. تمام لباس و شلوارک و پاهاش خونی شده بود، همه فرشها  و تختخواب. امیر علی خان حین کشتی گرفتن امیر حسین رو هل داده بود و سرش به ستون وسط خونه خورده بود. خلاصه دیگه بیمارستان و بخیه . این وسط حسنا خانم اومده میگه سر داداشم چی شده، پنبه بیارم!!!!!

 

حسنا خانم یه تشت پلاستیکی آورده و میزاره پشتش و چهار دست و پا راه میره، بهش میگم حسنا چکار می کنی؟ میگه مامان لاک پشت شدم.سوال

امسال اصلا حوصله نداشتم براتون تولد بگیرم، روز تولدتون هم هیچ کاری براتون نکردم. شب خان دایی رضا و زن دایی و گلنوش و گلسا اومدن، براتون کیک تولد خریده بودن (کادو نقدی هم براتون آورده بودن) و  یه تولد کوچیک با هم گرفتیم، خاله پری هم بهتون پول داد

موضوع : روز شمار ني ني

11 / 7 / 1395 |

تولدتون مبارک

موضوع : روز شمار ني ني

4 / 7 / 1395 |

اولین روز مدرسه

روز 26 مامان قرار بود بره ماموریت ، اما راهی نمی شدم همه اش دلم پیش شما بود ، خلاصه ساعت ده و نیم شب تصمیم عوض شد که همه با هم بریم. شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. ساعت 2.5 شب رسیدم پلیس راه توره. بابا خوابش می اومد، منم خوابم می اومد واسه همین تصمیم گرفتیم یک ساعت بخوابیم بعد حرکت بکنیم. مامان قرار بود ساعت 8 صبح شنبه محل دوره آموزشی باشه. حساب کردیم که اگه 3.5 حرکت بکنیم انشاله 6 صبح می رسیم تهران و من می تونم سر موقع برسم. خلاصه خوابیدیم و با اجازتون ساعت 7.5 صبح از خواب بیدار شدیم.غمگین دیگه کاری نمی شد کرد، نمی خواستم هم به بابا غر بزنم پیش خودم فکر کردم که الحمدلله سالم هستیم اگه شبانه حرکت می کردیم معلوم نبود چی می شد. خلاصه 11 رسیدیم تهران و من 12 رفتم سر کلاس. بچه استاد مرده بود (خانمش باردار بود و بچه سقط شده بود) کلاس عصر تعطیل شد. عصرش با خاله مهناز و علی اصغر رفتیم پارک ملت. یکشنبه شب هم عروسی پسر دختر دایی مامان بود. دوشنبه ظهر هم برگشتیم. سه شنبه که عید غدیر بود مراسم عقد دختر دایی حسن بود

و اما چهارشنبه....................

اولین روز مدرسه شما عزیزای مامان. حسابی خوشگل شده بودید، آقا و باشخصیت. امیدوارم در تمامی مراحل زندگیتون موفق باشید. 

موضوع :

31 / 6 / 1395 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد