امير علي و امير حسينامير علي و امير حسين، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره
حسنا خانمحسنا خانم، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

نامه هايي براي ماندگاري

بی پولی....

عزیزای دلم زندگی ما در جریان هست و من خوشحالم از اینکه 5 نفرمون سالم و سرحال در کنار هم هستیم. واقعیتش اینه که الان یه چند وقتی هست (دقیقا از موقعی که از مشهد اومدیم) با یه بحران مالی مواجه شدیم. یعنی اینکه اصلا پولی توی دست و بالمون نیست. همیشه کارت بابا مبلغ قابل توجهی پول توش بود اما الان واقعا خالیه و هیچ پر نمی شه. هر کاری هم که می کنه پولش رو بهش نمی دن. خلاصه وضعیت مالی خوبی نداریم. البته با هر کسی در این مورد صحبت می کنم اونها هم دقیقا همین مشکل رو دارند. خدا خودش آخر و عاقبتمون رو بخیر بکنه. امیر حسین بعد از خواب ظهر با یک تب شدید بیدار شد. بعدش استفراغ و اسهال و دل درد. هنوز هم ادامه داره. مدام دستشویی رفتن اذیتش می کنه. دیشب...
15 مهر 1393

شعرهاي خودماني

عزيزاي دلم، قند عسلهاي مامان. امير علي قلب مامانه، امير حسين نفس مامانه، حسنا شيشه عمر مامانه. اين هميشه يادتون بمونه. توي خونه واستون شعر مي خوندم از وقتي كه بچه بوديد تا حالا كه بزرگ شديد. بالطبع شما هم اين شعرها رو ياد گرفتيد و الان براي حسنا مي خونيد. تا جايي كه بتونم براتون شعرها رو مي نويسم كه بعدهايي كه من نيستم يادتون بياد با چه عشقي براتون شعر مي خوندم. همه شعرها به زبان لري (محلي خودمون) هست و خدايي نكرده از قومي اسم برده ايم قصد توهين نبوده و هيمنجا از همه هموطنان عذرخواهي مي كنم. ****** كُرِم كُرُني كِرده (پسرم بازي هاي پسرانه مي كند) هفت سال چوپوني كرده (هفت سال شغل چوپاني را انتخاب كرده است) ...
8 مهر 1393

گذشته ها ...

روزهاي زيادي از ننوشتنم گذشته و حالا دوباره شروع كردم. چون ديگه از پنجم مهرماه كه شروع بكار كردم حداقل صبحها وقتم آزاده و ديگه صدايي توي گوشم دائم نمي گه: مامان آب مي خوام. مامان جيش دارم. مامان امير حسين كتكم زد. مامان امير علي تفنگم رو نمي ده. اووووو. اييييييييييي. ههههههههههه (صداي حرف زدن حسنا)و .... تا جايي كه ذهنم ياري بكنه اتفاقات اين مدت رو براتون مي نويسم. اولش ازدواج دايي مهدي بود. بعد ازدواج داداش محمد. مرگ برادر آقاي بهاري كه بسيار همه رو متاسف كرد. مرگ خواهرزاده خاله الهه. سقوط يك فروند هواپيماي تهران – طبس. توي اين مدت هميشه تقريبا باهم بوديم بجز يك ماموريت 4 روزه تهران مامان كه فقط حسنا رو با خودم بردم....
7 مهر 1393

تابستانه

گل پسرها و دختر خانمی مامان روزهای زیادی که براتون هیچی ننوشتم چون واقعا فرصتش رو نداشتم. توی این مدت حسابی واقعا سرم شلوغ بود و اینترنت هم در دسترسم نبود. اتفاقات زیادی توی این مدت افتاده که تا جایی که یادم مونده باشه براتون مینویسم. اولین چیزی که یادمه مخملک گرفتن امیر علی بود. بعد از دو روز تب شدید، امیر علی با صورت پف آلود از خواب بیدار شد و من فکر کردم که حساسیت به داروی آنتی بیوک هست اما وقتی بردمش دکتر گفت که مخملک گرفته. دایی مهدی هم بالاخره بختش باز شد و رفت قاطی مرغ و خروس ها. امیر حسین که همچنان حرف (ه) رو (خ) تلفظ می کنه. منو صدا می زنه مامان اخلام (الهام)، به زن دایی جدید می گه زندایی مخسا (مهسا) بالاخره قسمت شد و ام...
30 مرداد 1393

روزهايي با دخترم

احساس گرسنگي شديد حسنا خانم با خوردن انگشت اشاره    حسنا خانم حسابي بزرگ شده، كمتر مي تونم بيام و در مورد كارها و شيطنت هاتون بنويسم. از وقتي كه حسنا دنيا اومده امير حسين حسابي بد قلق شده، بهونه مي گيره، نق مي زنه، دعوا مي كنه و خلاصه بدجوري به پر و پام مي چسبه. قرار بود ني ني خانم كه دنيا بياد واسه بچه ها جرثقيل از پيش فرشته ها بياره، واسه همين روزي كه من بيمارستان بودم بابا براتون دو تا جرثقيل خريد و با هم برديم خونه. حسابي خوشحال شديد. بعد از چند روز دوباره با مقداري از پولهاي ديدني ني ني خانم براتون دو تا دوچرخه خريديم، چون اون قبلي ها ديگه براتون كوچيك شده بود ناقابل 400 هزار تومان براتون دوچرخه خريديم. اولين عكس...
9 ارديبهشت 1393

تولد نی نی خانم

دختر طلای مامان در روز 12 فروردین سال 1393 ساعت 10.20 صبح در بیمارستان شفا با وزن 3200 گرم و قد 49 سانتی متر متولد شد. قدمت روی چشم مامان گل دخترم. بعد از 9 ماه هیچکدوم از اسمهای انتخابی مورد قبول واقع نشد. بخاطر مصادف شدن تولدت با شهادت حضرت فاطمه (س) نام حسنا را برایت انتخاب کردیم. امیدوارم که خودت نیز مانند اسمت نیکو باشی. ...
22 فروردين 1393

آخرین روزهای سال 92

سال 92 داره کم کم تموم می شه. روزهایی که زود گذشتند، با اینکه خیلی زود گذشت اما وقتی بر می گردم می بینم که چه ساعتهایی از روزها سخت و دیر می گذشتند. در کل سال 1392 سال خوبی بود. من که ازش راضی بودم. شما گل پسرها تغییرات ویژه ای داشتید که همشون برای من شیرین و لذت بخش بود. خوشبختانه سالی بود که زیاد مریض نشدید. خدا را شاکرم که روزهایی را به من داد که در آن دلخوش باشم و با شما سپری شد. اینروزها مامان سخت درگیر گردگیری و نظافت خونه است. شما هم که همچنان مشغول شیطنت و ریخت و پاش. هر چی که من تمیزی می کنم وقتی برمیگردم پشت سرم رو نگاه می کنم دوباره مثل لحظه اول شده. همه اینها باعث می شه که خستگی توی جونم بمونه. واسه همین این روزها کمی عصبانی...
15 اسفند 1392