عاشورا و تخیلات شما
بالاخره شنبه گذشته عمو حاجی از مکه اومد. بابا اصرار داشت که تا شهرستان بروجرد (حدود 95 کیلومتر) به استقبالشون بریم. هر چی من اصرار کردم قبول نکرد، می دونستم که می ره پس ما هم باهاش رفتیم. با اینکه نشستن توی ماشین برام خیلی سخته، اما مجبور بودم که برم. با ماشین خاله پری رفتیم، مامان سیما هم باهامون اومد. موقع رفتن خیلی خوب بود، اما موقع برگشتن همه اش دلم توی مشتم بود. هر چی به بابا می گفتم آروم بره گوش نمی کرد. هوای بسیار بدی بود و باران شدیدی می بارید. با هزار دلهره به خونه رسیدیم. وقتی ما رسیدیم آقا جون سر گوسفند رو بریده بود و خون زیادی تو حیاط ریخته شده بود. شب شام خونه عمو حاجی بودیم. توی مهمونی دائم شما می رفتید و می اومدید، مجبور بودم هر 5 دقیقه یکبار باهاتون بلند بشم و بشینم. شب خیلی سختی بود. دل درد شدیدی داشتم و تا صبح نخوابیدم. یکشنبه ناهار مهمون خونه عمو حاجی بودیم. حسابی از کارهای دیشبتون عصبانی بودم. واسه همین با یک بهونه کوچیک حسابی دعواتون کردم، هر چی هم مامان سیما وساطت کرد قبول نکردم. خودم هم حسابی باهاتون گریه کردم. ناهار که خوردیم با بابا برگشتیم. شام هم تالار دعوت داشتیم. حسابی شلوغ بود و به زور تونستیم صندلی واسه نشستن پیدا بکنیم. بچه های خوبی بودید و تمام وقت کنار مامان نشسته بودید.
دوشنبه ظهر جواب آزمایشات غربالگری گل به سر رو گرفتم و عصر پیش دکتر بردم. الحمدلله هیچ مشکلی وجود نداشت و همه چیز خوب و نرمال بود. بابا تلفن زد که دوباره شام تالار دعوت داریم. ساعت 6 غروب بود و تا من به خونه بر می گشتم و آماده می شدم زمان از دست می رفت، بابا هم عصبانی که این چه موقع دکتر رفتن بود. تنها کاری که کردم این بود که از مطب دکتر که بیرون اومدم رفتم یه مغازه لباس فروشی و لباس خریدم و هونجا توی اتاق پرو پوشیدم و آماده شدم. همونجا هم منتظر موندم تا بابا و شما رسیدید و با هم رفتیم تالار. اونشب حسابی حالم رو گرفتید، بطوری که قبل از شام از تالار بیرون زدم که برم خونه وقتی بابا دید که حساب عصبانی شدم شما رو برد پیش خودش، ولی باز هم در رفت و آمد بودید. خلاصه اصلا شب خوبی نبود.
روزها به همین صورت می گذره و شما بعد از چند روز تازه یادتون افتاده که همه چیز رو دوره بکنید. امیر حسین می گه مامان مثلا تو عموحاجی هستی و از مکه اومدی، منم عمو رضا می شم، بعد با دوچرخه میاد و دست می اندازه گردنم و صورتم و بوس می کنه و می گه زیارتتون قبول. دوباره راه می افته و خرس پشمی بزرگش رو می یاره و با یک مداد به قول خودش چاقوش می کنه (سرش رو می بره) بعدش مثل عمو جواد با امیر علی دست و پای ببعی (خرس عروسکی) رو می گیرن و عقب وانت بار می زارن و می برن بهش فلفل نمک می زنن و آشپزی می کنن. تمام طول روز به همین صورت و مرور خاطرات سپری می شه.
توی این ایام محرم هیئت های عزاداری رو که می بینید لذت می برید، به قول خودتون تپ تپو (طبل) و گوشگوک (منظورشون اون چوبهایی هست که باهاش روی طبل می زنن مدل گوشت کوبه) می خواهید. دائم می پرسن که چرا خیمه های کوچیک توی خیابون هست و باید براشون توضیح بدهم.
امیر حسین میاد و میگه مامان می خوام برم دشمنهای امام حسین رو بکشم، بهش می گم آفرین پسرم برو. می ره و با دشمن ها درگیر می شه، نفس زنان میاد و میگه مامان همه دشمن های امام حسین رو کشتم، آخرش هم امام حسین رو کشتم. بهش می گم امام حسین، دوستمون داره، امام خوب ماست و نباید امام رو بکشی، با حسرت می گه ولی من کشتمش.



عاشورا و تخیلات شما
