امير علي و امير حسينامير علي و امير حسين، تا این لحظه: 16 سال و 23 روز سن داره
حسنا خانمحسنا خانم، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

نامه هايي براي ماندگاري

دلتنگی

دو سه روز پیش عصری رفتیم و موهاتون رو کوتاه کردیم. امیر علی که مثل یک اقا نشست و موهاش رو مدل فشن کوتاه کرد. اما طبق معمول امیر حسین گریه می کرد و آرایشگاه تو دهنش می رفت. اصلا هم ساکت نمی شد واسه همین موهاش خوب کوتاه نشد. اما کاری نمیشد کرد. حسابی شیطون شدید دوتاییتون. مامانی رو خیلی اذیت می کنید. بعدش هم دائم می گید من پسر خوبی هستم. امیر علی که مامان الهام می شه و من باید امیر علی بشم. همه حرفهای خودم رو به خودم پس می ده. بهش می گم: مامان الهام من گرسنه ام. صبر کن غذا آماده بشه بهت می دم بخوری. مامان الهام جیش دارم. امیر حسین در دستشویی رو واسه داداشت باز بکن بره جیش بکنه. مامان الهام ببلم (بغلم) بگیر. کمرم درد می کنه نمی تو...
2 خرداد 1392

مسافرت نرفته

گل پسرهای مامان مادر خانمی حسابی سرحال و شنگوله. داره واسه خودش توی اداره یکه تازی می کنه و تند و تند به آقای رئیس قبلی اخطار می ده. آقای رئیس قبلی هم دگه حساب کار دستش اومده. رقار بود برای خرید لباسهای تابستونی شما گل پسرها برم تهران و خرید بکنم چون اونجا تنوع جنسش خیلی بیشتره. واسه همین با عمه جون مریم و فاطمه تصمیم گرفتیم که بریم. عمه فاطمه شوهرش منصرفش کرد و نیومد. موندیم من و عمع مریم. دیشب که قرار بود بریم از ساعت 10.5 شب من و آقای پدر شما رو بردیم که بخوابونیم اما تا ساعت 11.45 نخوابیدید. دائم هم غر می زدید. امیر علی که دائم گریه می کرد مثل اینکه می دونستی که مامانی می خواد بره واسه همین چسبیده بودی به مامان. خلاصه مامان منصرف شد از...
29 ارديبهشت 1392

یک سفر ناتمام

گل پسرهای مامان بدقولی خیلی بده. امیدوارم که شما هیچ بدقول نباشید و مردم رو سرکار نزارید. یک هفته است که مادر خانمی نه روز داره نه شب. آخه قرار بود رئیس جمهور یه سفر کوچولو به اقلیم ما داشته باشه. واسه همین همه ادارات و مردم روز و شب شون شده بود استقبال ا رئیس جمهور. روز سه شنبه  24/2/1392 یه نامه از استانداری اومده بود که باید همه می رفتیم جلسه آموزش واسه برنامه ثبت درخواست ها که بهش می گن سامد. مکان اعلام شده عوض شده بود و هچ اطلاع رسانی نکرده بودند. نیم ساعتی ول چرخیدم تا اینکه فهمیدیم باید بریم یه جایی دیگه واسه جلسه. وقتی رسیدیم مدرس داشت توضحیات را می داد و وسط صحبت هاش دائم می گفت انشااله که فردا سفر انجام میشه اگه نشد هفته اینده...
25 ارديبهشت 1392

یک غیبت طولانی

متشکرم از همه مامانی های عزیز که توی این مدت اومدن و به وبلاگمون سر زدند. جونم براتون بگه گل پسرهای مامان که از عید شروع می کنیم. امسال با اینکه برنامه ریزی کرده بودیم بریم مسافرت اما جور نشد چون همه حساب کتابهای مالی مون به هم خورد نه پاداشی رو که مادر خانمی قرار بود بگیره قبل از عید دادن و نه بابا تونست کارهاش رو تسویه بکنه و یه پول قلنبه دستش بیاد واسه همین همه اش توی خونه تشریف داشتیم. یکی از روزهای تعطیلات که حسابی حالمون گرفته بود چهار نفری اول رفتیم باغ وحش و شما عاظق اقا شیره شده بودید. بعدش بهونه دریا رو گرفتید. رفتیم دریاچه کیو و قایق سواری کردیم. بعدش رفتیم ناهار غذای مورد علاقه تون یعنی کباب رو خوردیم. بعدش هم خسته اومدیم خونه ...
22 ارديبهشت 1392

زیارت اهل قبور

چند وقت پیش پنج شنبه برای زیارت اهل قبور به قبرستان رفتیم. امیر علی و امیر حسین را هم بردیم. بعد از خواندن فاتحه برای عمومها، ماردبزرگ، دایی و ... به سمت قبر پدر حرکت کردیم. در بین راه امیر علی و امیر حسین وارد یک مقبره خانوادگی شدند و اصلا بیرون نمی آمدند. اصرار من و مادر هیچ فایده ای نداشت. باید به زور متوسل می شدم. دو تاشون گوشه سنگ قبری نشسته بودند و تکان نمی خوردند. با عصبانیت وارد مقبره شدم، ناخودآگاه چششم به اسم نوشته شده بود بر روی قبر افتاد مرحوم نعمت اله ..... همان جا خشکم زد. قبر متعلق به یکی از دوستان پدرم که سالهای سال بود فوت کرده بود. همسرش هم فوت کرده بود. دو فرزند داشت. دخترش خارج از خرم آباد زندگی می کرد و یک پسر نا اهل. هم...
26 اسفند 1391

کمک کردن هم دردسر می شه

چند وقت پیش یک دوست و یک همشهری و یک فامیلهای دور از من یک کمکی خواست. نمی تونست واسه وبلاگش یک عکس رو دانلود بکنه. می گفت که توی هر سایتی می رم و عکس رو آپلود می کنم بعد که میام آدرس رو توی وبلاگ خودم می زارم عکس نمی آد فقط لینکش میاد. منم من باب کمک به دوست خوبم گفتم که عکسش رو برام بفرسته چون نی نی وبلاگ اینجوری نیست عکس رو که آپلود می کنی و آدرس می گذاری اصل عکس رو بهت نشون می ده. حالا این عکس شده نقل محفل همه وبلاگ نویسها که دیگران رو به دروغ نویسی و خیلی چیزهای دیگه متهم می کنند. دیگه نمی شه تو این دوره و زمونه به کسی کمک بکنی. توی یه وبلاگ خوندم که صائب تبریزی می گه: چون وا نمیکنی گرهی؛ خود گره مباش ابرو گشاده باش،چو د...
23 اسفند 1391

روزمرگی ها

بخاطر گرونی پسته امسال مادر خانمی تصمیم گرفته که آجیل رو از سفره هفت سین حذف بکنه. پریشب که واسه کمی خرید روزانه بیرون رفته بودیم واسه گل پسرهام کمی پسته خریدم واسه خودم هم تخمه. آقای پدر می گه دیگه این چه اعتصابی که راه انداختی. در جوابش می گم فقط واسه خودمون خریدیم نه مهمونها. در کل جونم واستون بگه اماسل سفره هفت سین ما مثل پارسال پر و پیمون نیست. چون تصمیم داریم مسافرت و هیچ حوصله عید رو هم ندارم. تازه دیشب یادم افتاده که هنوز سبزه هم نداریم. امیر حسین حسابی شیطون شده. فرشها رو که داده بودیم روز جمعه ببرند بشورن روز شنبه آوردن. توی مدتی که فرش توی خونه نبود امیر علی  دائم می پرسید پس فرشهامون رو کی برده؟ امیر حسین می گفت آقا گرگه. ...
21 اسفند 1391